یادی از آرشیو

داشتم آرشیو رو میخوندم این خاطره رو دیدم که هنوز برام به اندازه  روز اولش حذاب و شیرین بود  .

اینکه زندگی همیشه پر از فراز و فرود هست  . اینکه همیشه نقطه عطف ها  و تصمیمات ما هستند که جریان آتی زندگی رو میسازه .

سال 88 که زندگیمون رو خواستیم شروع کنیم مجموعه ای که همسرم توش کار میکرد منحل شد . خب قبل از اون هم تمام پس انداز همسرم صرف خرید خونه شده بود . یادمه قرار بود تلویزیون رو همسرم بخره . جهیزیه چیده شده بود و هنوز نه میز تلویزیونی بود و نه تلویزیونی . پیش پدرو مادر گله کردم گفتند حالا اگه چند وقت تلویزیون نبینید اتفاق خاصی نمیوفته . باید یاد بگیرید که با هم زندگی رو بسازید . زمان عقد و عروسی هدیه های زیادی در تالار دریافت کردم . تمام فامیل پدر و مادری من سکه دادند و فامیل های سنگ پول. از اونجایی که فامیل ما رسمی بابت گرفتن و دادن شاباش موقع رقص عروس و داماد نداشتند ولی وقتی دیدند که خانواده داماد دارن شاباش میدن اونا هم دست بکار شده و خب باز مبلغ قابل توجهی در همون نگاه اول جمع شد . کادوهای سر عقد رو مادر سنگ همون لحظه آورد و داد به مادرم و گفت اینجا مهمون زیاده پیش شما باشه و بعد بدید به بچه ها ولی پول های شاباش رو چون دوست نداشتم تو دستم جمع کنم همونجا میدادم به دست خواهر سنگ . پدر سنگ همون شب به سنگ گفت که بعد از تالار قراره در خونه هم مراسمی گرفته بشه و جوون ها بزنن و برقصن و باید هزینه اینا رو نقدا پرداخت کنیم و اینچنین بود پول های شاباشی که برای ما حکم باآورده رو داشت و وقتی تو سالن زنونه کنار هم نشسته بودیم و داشتم یواشکی برای ماه عسلی که با این پول ها نصیبمون شده نقشه میکشیدیم ، باد برد و صرف  کاری شد که شدیدا هر دو مخالف بودیم . مامانم قبل از اینکه ما برسیم خونمون با مادر همسرم اومده بودن خونه و طلاها و هدیه های عقد رو در کشوی پاتختیم گذاشته بودند . شب بعد از اینکه همه رفتند سریع رفتیم سمت اون هدایا و شروع کردیم به شمارششون . میزان سکه ها و طلاها که مشخص بود و قابل توجه . شروع کردیم پول ها رو شمردن . حالا باید برای اون پول ها و هدایا برنامه ریزی میکردیم . اولش گفتیم با مقداری از این پول ها ماه عسل اما بعدش به خاطر شرایط کاری که برای سنگ پیش اومده بود پشیمون شدیم واقعا معلوم نبود که چقدر قراره اوضاع کاری سنگ به اون شکل باقی بمونه . تصور کنید ساعت دو نصف شب یک عروس و داماد داشتند در مورد نحوه سرمایه گذاری صحبت میکردند که سنگ گفت : شیشه فلان دوستم رو که تو عروسی بود و اومد باهامون صحبت کرد رو یادته . گفتم آره . گفت پدرش در کار تولید کاغذ هست و چند وقت پیش میگفت اگه پولی داری برای سرمایه گذاری بیار. قرار شد فردا صبح باهاش تماس بگیریم و پول ها رو سرمایه گذاری کنیم. یادمه به مناسبت این تصمیم مهم سنگ رفت و دو لیوان شربت درست کرد و  آورد گفت بیا اینجا بشین . نشستم رو کاناپه درست مقابل جای خالی تلویزیون . نمیدونم چرا چشم هر دو فقط و فقط یک جا رو نگاه میکرد . بعد از چند دقیقه سنگ گفت: شیشه من شرمنده شدم اما فکرش رو نمیکردم اوضاع کارم اینطوری بشه  و حتی قادر نباشم یک سفر خانمم رو ببرم و یا حتی یک تلویزیون کوچولو بخرم . چیزی برای گفتن نداشتم . سکوت کرده بودم . ادامه داد میخوام حرفی بزنم که اگر موافق باشی  خیلی خوب میشه . موافقی یک و نیم از این پول ها رو برداریم و فردا صبح قبل از اینکه پاتختی شروع بشه و فضول های فامیل بیان خونمون و دید بزنن و ایراد بگیرن بریم تلویزیون بخریم . بدون ثانیه ای فکر گفتم باشه . اما یک تلویزیون خوب با قیمت مناسب . اون یک و نیم هزینه مخارج ما باید تا پایان تابستون بشه . از تصمیم که گرفته بودیم راضی بودیم و منتظر فردا موندیم . فردا صبح با صدای در از خواب بیدار شدیم . پدر سنگ با یک نون بربری ساعت 6 صبح جلوی در واستاده بود . تعارف کردم اومد داخل. هر چند که تا خود صبح فکر کنم بیست باری اومد بالا . یکبار گفت تو یخچال پایین جا نیست میخوام قابلمه ها رو بچینم . یکبار گفت بستنی های اضافه رو آوردیم . یکبار کیک عقد رو آورد ، یکبار همینطوری اومد بهمون سر بزنه . اونقدر اومد که بلاخره ما کلید رو گذاشتیم پشت در گفتیم ما میریم بخوابیم کاری داشتید خودتون وارد بشید . اون زمان در آپارتمان به جزء ما و خانواده سنگ هنوز کس دیگه ای اسباب کشی نکرده بود .تا کتری به جوش بیاد و بساط صبحانه آماده بشه تصمیمون رو به پدر سنگ گفتیم ، البته خرید تلویزیون رو . انصافا در مورد میزان هدایا و اینکه چیکارشون کردید تا به امروز هیچ سوالی ازمون نپرسیدند . که گفت اگر تصمیم هر دوی شماست باشه بریم . فقط شیشه رو اول بزاریم آرایشگاه بعد دوتایی بریم جمهوری و اینچنین بود که که ما یک تلویزیون 32 اینچ سونی به قیمت 670 هزار تومان خریدیم . از آرایشگاه ساعت 1 رسیدم خونه  و با دیدن تلویزیون کلی خوشحالی کردم  .اما یک چیزی عجیب تو چشم بود . نداشتن میز. اول یکی از عسلی ها رو گذاشتیم اما خب خیلی زشت بود . تلویزیون رو هم نمیشد همینطوری رو زمین گذاشت . با ناراحتی رفتیم پایین تا ناهار بخوریم . پدر سنگ گفت شیشه خانم برو پارکینگ رو ببین چقدر قشنگ بادکنک کاری کردم برای پاتختی امروز . رفتم پایین و چشمم به میز شیشه ای میوه ها افتاد . از اون میز شیشه ای هایی که احتمالا همه یه زمانی خونه مادرشون یا مادربزرگشون دیدند . از اون دو طبقه ای ها . بدون توجه به دکوراسیون واقعا خوشگل پارکینگ میوه ها رو ریختم تو سبدی که اونجا بود و سنگ رو صدا کردم و میز و زدیم زیر بغلمون و آوردمیش خونمون . اول حسابی پاکش کردم و بعد برای اینکه رنگ رفتگی های میکله های میز مشخص نشه یک ترمه خوشگل انداختم روش و تلویزیون رو گذاشتیم روش. فردای پاتختی هم رفتیم یافت آباد و یک میز تلویزون خریدیم به قیمت 240 تومان . قیمت ها رو میگم چون آخر سر کار دارم . خب اون روز باید یک رسم دیگه رو هم به جا میاوردیم . یعنی مادرزن سلام . از اونجایی که مخالف بردن هدیه از داخل خونه بودم و سنگ میگفت سکه بخریم ، رفتیم و دو تا ربع سکه برای هر کدوم از مادرها خریدیم . سنگ معتقد بود که اگر مادر شما زحمت کشیده مادر من هم زحمت کشیده و نباید فرقی بینشون بزاریم و الحق و انصاف که تا به امروز هیچ تفاوتی بابت هدیه دادن بینشون نذاشتیم . و اگر اشتباه نکنم برای دو تا سکه ربع 120 پرداخت کردیم . در ضمن ما سکه ها رو هم فروختیم و به همراه پول ها ، پیش پدر دوست سنگ سرمایه گذاری کردیم . که در صورت سود ده بودن اون ماه مجموعه بهمون چیزی بین 90 تا 120 هزار تومان سود پرداخت میکرد . البته این میزان به نسبت فروش بیشتر و یا کمتر هم میشد . یک چک ضمانت هم بابت اصل پول ازش گرفتیم . مرداد تموم شد و اواخر شهریور ماه در حالی که وضعیت کاری سنگ هنوز نا مشخص بود من دندان درد گرفتم . گفتم میرم درمانگاهی که اینجا هست ولی قبول نکرد و گفت یکی از اقوام دورمون دندانپزشکه بریم پیش اون . کل موجودی اون زمان ما 110 هزار تومان بود . رفتیم و 10 هزار بابت معاینه گرفت و گفت سه روز دیگه بیا برای عصب کشی. پرسیدیم هزینه اش چقدر میشه .گفت چون شما آشنا هستید و کلی منت 94 هزار تومان . سه روز تمام التماس کردم که نریم اصلا درد دندونم خوب شد اما گوشش بدهکار نبود . میگفت وظیفه مرد که راحتی زن و بچه اش رو فراهم کنه . خدا مشکل ما رو هم حل میکنه . یادمه اون روز سوار تاکسی شدیم . در مسیر تلفنش زنگ خورد و گفت دایی بعدا باهات تماس میگرم . رفتیم داخل و کار روی دندون من شروع شد . وقتی اومدم بیرون دیدم نیشش تا بناگوش بازه . گفتم چی شده . گفت چقدر پول مخفی داری. حندیدم گفتم هیچی. گفت جون من . گفتم پنجاه . رفتیم سمت ولیعصر، کافه ای که اون زمان بعضی وقت ها میرفتیم . تا نشستم گفت دیدی گفتم خدا همه چیز رو درست میکنه . گفتم چی شده . گفت دایی زنگ زد گفت امروز یکی از دوستانم اومد پیشم  و گفت در کارم دچار مشکل شدم نیاز به یک مدیر داخلی جوون و کاربلد دارم . منم ناخودآگاه یاد تو افتادم . گفتم خواهر زاده من کارش اینه و تحصیلاتش در این زمینه است . اون هم خوشش اومد و گفته فرا بیاد دفتر ببینمش . فردا صبح سنگ ساعت 8 صبح رفت دفتر اون مجموعه و ساعت 8:30 تماس گرفت و گفت با سمت مدیر طرح و برنامه استخدام شدم . دیدی گفتم اگر آدم به زن و بچه اش سخت نگیره خدا درهای بسته رو به روش باز میکنه

همیشه این خاطره نقطه عطفی در زندگی ماست .سختی های زندگی دیر یا زود تموم میشن . چیزی که در یادها میمونه فداکاری و گذشت و ایثار و محبته . امروز یکی از دوستانم در مورد همسرش گله کرد . خنده ام گرفت که چرا طاقتمون این همه کمه . داستان زندگی ما آدم ها با سختی ها و راحتی هاش ادامه داره مهم اینه که ما کدوم قسمت این زندگی رو به تماشا بشینیم


در حال تصمیم جدیدی برای زندگیمون هستیم . ریسک زیادی داره .سخت هست  و الان چند روزی هست که داریم سبک و سنگین میکنیم  و با افرادی که بلد کار هستند مشورت میکنیم . انشالله که ختم به خیر بشه

ان مع العسر یسرا

این روزها بیشتر از قبل ساکت شدم . اونقدر مردم در اجتماع صدای آه و ناله میشنوه که ترجیح میدم کمتر  خودم صحبت کنم و بیشتر از این فکر و ذهن آینه رو درگیر نکنم . شاید روزی بشه که بگیم ان نیز گذشت . الان سختی برای همه هست . ناامیدی و ترس برای همه هست . سال مستاجر نزدیکه . با املاک تماس گرفتیم قیمت جدید بگیریم رقمی گفت که خود من به عنوان مالک گریه ام گرفت چه بماند به مستاجر .

این روزها بیشتر از قبل باید هوای دل و جیب هم رو داشته باشیم . نکنه خدای ناکرده کاری کنیم که کسی که نداره احساس شرمندگی کنه . نکنه امیدمون به خدا کم بشه و فکر کنیم روزی دهنده دو لت هست . همیشه میگه روزی رو خدا میده دو لت خ ر کیه .نکنه به خاطر ترس و ناامیدی برای آموزش و ارتقا خودمون  و خانواده مون تلاش نکنیم . 

چند شبی هست که خواب مرگ میبینم  و تقریبا شبیه به هم . خواب مادربزرگ و خاله ام که من رو هم میخوان با خودشون ببرن . عمر دست خدست . نمیدونم تا کی زنده هستم . ولی از همه دوستان حلالیت طلب میکنم که مبادا با نوشته هام کسی رو رنجونده باشم . زنده و مرده فرقی نداره باید بخشیده شدن رو از پروردگار و مردم طلب کرد. 

یا علی

مدرسه

احساس میکنم سرم و صورتم و بینی و چشمام شدند اندازه هندوانه . اونقدر عطسه کردم  که گلوم هم درد میکنه . ابریزش بینی هم که جای خود دارد . دو سال پیش یک آمپولی به اسم زولار( زولیر یاهمچین اسمی) زدم  تا خود امسال خوب بودم و خبری از این حساسیت کوفتی نبود  اما الان  جاهایی از بدنم میخاره که خود بدنم از بودنشون بی اطلاع بود . باید هر چه سریعتر از دکتر ریه ام وقت بگیرم و برم پیشش . حملات آسمم بیشتر شده و از ترس تموم شدن اسپری هام و  تا حدودی صرفه جویی  مالی مرتب استفاده نمیکنم .

از وقتی که فهمیدم آینه باید سال آینده بره پیش دبستانی ،بیشتر و جدی تر از قبل دارم مدارس رو بررسی میکنم . از اونجایی که مدارس دولتی بنا به ناحیه مشخص میشه از شانس ما مدرسه خوبی نیست . البته معیار برای خوب و بد بودن برای هر کسی متفاوت هست . و این مدرسه که اتفاقا خیلی هم نزدیک هست معیارهای مدنظر ما رو نداره . البته بعضی از خانواده ها میگفتند میتونی ببری فلان مدرسه دولتی که در ناحیه ما نیست ولی مدرسه مشروط به کمک مالی ثبت نام میکنه . امسال دختر عمو بزرگه  باید بره پیش دیستانی . دو تا مدرسه نزدیک خونشون هست اونی که در ناحیه شون هست 4 تا کوچه فاصله داره  و اونی که دقیقا روبروی خونشون اون سمت خیابون هست به ناحیه شون نمیخوره . رفتند  ، مدرسه گفته اگر کمک مالی کنید میتونیم ثبت نام کنیم .

سنگ نظرش رو مدارس غیر دولتی هست و اگر هزینه واقعا زیادشون رو نادیده بگیریم واقعا در محدوده ما ( نه منطقه ما ) مدارس مذهبی بنامی وحود داره . مدارسی که خود قبول شدن در مصاحبه اش شاید به قول بعضی از خانواده ها سخت هست . البته ثبت نام در مدارس مذهبی چند تا پیش شرط برای خانواده ها داره . خود خانواده باید تا حدودی مذهبی باشه( پایبندی به مسائل مذهبی) و به خاطر اسم مدرسه فیبم بازی نکنند  که خدای ناکرده فردا روزی بچه دچار سردرگمی بشه .  این مورد رو ما داریم البته با یکسری تفاوت ها  مثلا مادر باید چادری باشه که من نیستم  اما پوشش مناسب و باحجابی دارم . جهت فکری هم همسو با مدرسه باید باشه .

یکی از حسن های این مدرسه ها ، مدرسه بودنشون هست نه مثل خیلی از انتفاعی ها یک ساختمان قدیمی کوچک . این مدرسه ها بیشتر حیاط بزرگ با ساختمان هایی دقیقا شبیه مدارس دولتی دارن  . در خیلی از اون ها معلم های دوره دبستان آقا هستند و کلا کادر خانم  ندارند یا اگر دارند در امر آموزش نیست که همین هم کمی من رو مردد کرده ( البته الان در کلاس موسیقی مربی عوض شد و به جای خاله .... الان عمو ... در حال کار با بچه هاست و جالبه  بچه ها و بلاخص آینه و پسرها خیلی زیاد از این آقا حرف شنوی داره ) سنگ میگه اتفا معلم آقا داشتند برای پسرها خیلی بهتر از خانم هست  ولی خب من معتقدم باید در سنین پایین عواطف کودکانه رو هم درذر نظر گرفت .

هزینه های بالاتری نسبت به مدرسه های غیردولتی دیگه دارن . البته این رو گفتند گویا خود مدارس انتفاعی هم درجه بندی دارند و بر مبنای رتبه بندی شهریه ها متغییر هست . یکی از دوستان پیش دبستانی ثبت نام کردند 19میلیون . چند وقت پیش هم از مادر یکی از بچه ها پرسیدم  گفتند کلاس دوم 24 میلیون . که خب واقعا عدد بزرگی هست و هزینه های سرویس و  چیزای دیگه هم مسلما اضافه خواهد شد.

کلا این روزها یکی از دغدغه هامون شده مدرسه  سال آینده

من به خاطر آینه و استرسی که بهش دست میده زیاد اخبار نمیبینم . چند روز پیش اخبار متروپل رو دید  و شنید ، با بغض گفت  خونه شون خراب شده  . از اون موقع همش میگه مامان خونمون خراب نشه  و کاملا اضطراب رو میشه در چهره اش دید و از اونجایی که واقعا نمیدونم چی باید بهش بگم  فقط سعی میکنم ذهنش رو اون لحظه از اون حالت خارج کنم  . واقعا اتفاق دردناکی هست . خدا به بازماندگانشون صبر بده  و به مسئولین بی کفایت شعور خداحافظی از پست  و مقام


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود    آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

و امروز چهار سال عاشقی و نفس کشیدن در هوایی که تو نفس میکشی .

پسرم تولدت مبارک

خاطره 26 اردیبهشت سال 97  ساعت 7:55 دقیقه هیچ وقت از خاطرم پاک نمیشه

من اگه می تونستم به عقب برگردم و از جشن ازدواجم  چیزی رو تغییر بدم  یا حذفش کنم فیلمبرداری رو حذف میکردم . هیچ وقت فیلم به اندازه عکس برام جذاب و هیجان انگیز نبود .

امروز از لابه لای وسایل، آینه فیلم عروسیمون رو پیدا کرد . سال قبل هم یکبار پیدا کرد و براش گذاشتم ولی خوشش نیومد . به درخواستش فیلم رو از cd1 گذاشتم . شاید برای اولین بار  بود که کاملش رو  با دقت میدیدم( دو سه باری سرسری دیده بودم کلا نه من و نه سنگ هیچ علاقه ای به فیلم عروسی نگاه کردن نداریم ) و چقدر برام ناراحت کننده بود . عزیزانی که بودند و الان  در این دنیا نیستند نیستند ( بلاخص خاله هام  و دختر عمه ام و دختر عموی تازه عروس مادر سنگ ) . عزیزانی که در ایران و کنار خانواده ها بودند و الان هر کدوم به کشور دیگه ای رفتند و متاسفانه بصورت غیر قانونی و پناهندگی و چشم پدر و مادرهاشون همیشه پر از اشک و حسرت برای دور هم بودن هاشون  . زندگی هایی که بودند و الان جدا شدند . موهایی که سفید شده و سرهایی که کچل و کم مو و بی مو . آرایش هایی که اصلا شبیه آرایش نبود و آدمی رو در مقابل آرایش های لایت الان به لولو تبدیل  میکرد ( البته آرایش منم لایت بود ولی الان که دقت کردم بسیار زشت شده بودم موهایی زرد با صورتی که از کرم پودر زرد اکلیلی پوشیده شده بود و رژلب صورتی کجی که صدبار بعش گفتم خیلی زشته و آرایشگر گوش نداد ). در بین اون آدم ها  قاب تصویر فقط یک نفر برام جذاب بود . عمه روشن . صاحب خونه قدیمی  که ما بهش میگفتیم عمه و رابطه اونقدر عمیق بود که حتی بعد از اینکه خودمان صاحب خانه شدیم رفت و آمد تمام نشد . از تبریز به خاطر عروسیم اومد . بیشتر از همه خوشحال بود . میگفت شیشه ، جون عمه یکبار جلوی من صورت سنگ رو ببوس تا من دلم لبریز از عشق شما بشه . آقا جون ( شوهر عمه روشن شاعر بود و جنس کلامشون بر خلاف خانواده ما و بیشتر خانواده ها محبت آمیز . اونقدر راحت همدیگر رو جانم و عزیزم صدا میکردند که برای منی که بابام مامانم رو خانم و مامان بابا رو  ... آقا صدا  میکرد هیجان انگیز بود )  سال ها پیش فوت کرده بود و از اونجایی که بچه نداشتند من و برادرم عزیز کرده اون ها بودیم . تو فیلم ( اصلا یادم نبود) یه جایی بعد از اینکه سنگ رفت قسمت مردونه اومد نشست کنارم و شروع به حرف زدن کرد یادم نیست چی گفت ولی در فیلم فیلم بردار رو صدا کرد و گفت خانم بیا از من و شیشه جونم یک فیلم بگیر شاید بعدها من نبودم و روزی شیشه با دیدن این تصویر یاد من بیفته . بعد صورتش رو چسبوند به صورتم و یک لبخند زیبا زد . تمام صورتش غرق عشق و خوشی بود . و عجیب که در فیلم مونتاژیمون حتی این دیالوگ ها رو حذف نکرده بودند انگار خود فیلم بردار هم اون لحظه رو سرشار از عشق دیده بود . عمه چندین سال پیش فوت کردند و در تبریز دفن شدند .  روحش شاد و یادش گرامی . و الان دل من لبریز از خاطره تمام روزهایی که با چادر گل گلی نازکش میومد خونه ما . یاد کت دامن های زیبایی که میپوشید . یاد چمدون پر سوغاتی که بعد از رفتن به آلمان و آمریکا برای من و برادرم میاورد . یاد منوچهری گشتن ها برای خریدن چمدون . یاد خونه تبریز و اون ناهار خوری لهستانی سبز یشمی و ترمه قرمز رنگ روش و قورمه سبزی و سالاد شیرازی خوردن ها . یاد خودش و آقاجون با تمام کتاب ها و منو بغل گرفتن ها و شعر خوندن ها .و امروز تنها چیزی که برام از فیلم عروسی زیبا بود همون سکانس بود ولا غیر

باغ

ساعت خواب آینه بهم خورده و این برای من شده فاجعه .تا ساعت1 -2  صبح بیدار میمونه حتی بعضی وقت ها تنها تو اتاقش میشینه و بازی میکنه ولی خوب با اینکه میخوابم ولی چون به سطح عمیق خواب نمیرسم سردرد میگیرم و عصبانی و بداخلاق شدم . هر چقدر هم که صبح زود بیدارش میکنم و بعد از ظهر ها نمیزارم بخوابه ولی شب ها باز تا دیر وقت بیدار میمونه . باید فکر اساسی برای این مشکل بکنم .

هفته گذشته در پیچی دیدم که امسال متولدین نیمه دوم 94 و نیمه اول  95 امسال میرن کلاس اول . یعنی سال آینده بچه های نیمه اول 97 و نیمه دوم 96 میرن پیش دبستانی و من فکر میکردم که برای پیش دبستانی دو سال وقت دارم . وقتی به آینه گفتم باید از سال دیگه بری مدرسه کلی خوشحال شد.

نزدیکی های خونه یک باغ پیدا کردیم .از اولن خونه باغ های قدیمی که تبدیلش کردند به چیزی شبیه پارک . البته مثل پارک وسایل بازی نداره و آوردن دوچرخه و حیوان و اسکوتر و زبر انداز داخلش ممنوع . ولی آلاچیق هایی با میزهای بزرگ داره  . چندتایی رستوران . یک شهر بازی با وسایل هیجان انگیز برای کودکان(پولی) .یک تالار عروسی .خیلی از جلوش رد شده بودیم ولی داخلش نرفته بودیم . هفته گذشته بعد از افطار آینه بهانه گرفت و گفت منو ببرید پارک و تصمیم گرفتیم بریم کمی اونجا پیاده روی کنیم . اول از همه پارکینگ خوبی داشت و توجهمون رو جلب کرد . و وقتی وارد شدیم فضا آکنده از بوی بهارنارنج بود . مثل اینکه در کوچه پس کوچه های شیراز قدم میزدیم . محیط بسیار تمیز و پر از درخت توت . آینه با دیدن شهربازیش به سمتش دوید و بعد از سوار شدن دو تا وسیله رفتیم برای قدم زدن . محیطش زیاد بزرگ نبود ولی آروم و تمیز بود . درخت توت ها کوتاه بودند و به راحتی میشد ازشون توت کند . آلاچیق هایی داشت با میز و صندلی و یک فضایی مثل فودکورت  . تصمیم گرفتیم تولد آینه رو هفته آینده در اینجا برگزار کنیم .

اول اردیبهشت هم سالگرد عقدمون بود که در فراموشی سپری شد . اونایی که سالگرد عقد و عروسی برنامه های سورپرایز دارن و از قبل برنامه ریزی میکنند واقعا وجود دارند یا فقط در اینستا و قصه ها هستند ؟؟؟؟؟؟