سلام بهمن سفید پوش

دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 22:23

حس خوب زندگی یعنی ساعت 3:30  صبح با صدای سنگ بیدار بشی و بشنوی که بیا ببین چه برفی باریده و تو هم هیجان زده مثل بچه ها بری و نوک دماغت رو بچشبونی به شیشه آشپزخونه و در اون تاریکی و سکوت چند دقیقه بیرون رو نگاه کنی و بعدش خوابت نبره و منتظر صبح بشی که بری تو حیاط آدم برفی درست کنی.

هفته خیلی خیلی سختی رو داشتم . هر چند نه از لحاظ جسمی بلکه روحی . دوشنبه گذشته وقت چکاپ ماهیانه داشتم و رفتم و برای عفونتم دارو داد . که گفت رو تخت دراز بکش تا ضربان قلب و فشارم رو چک کنه . فشار خوب بود و شنیدن صدای ضربان قلبش هم بهم آرامش داد . که یک مرتبه گفت برات یک اکو قلب جنین مینویسم برو بیمارستان لاله یا شهید رجایی انجام بده . حالا هی میپرسم مشکلیه ؟میگه نه  فقط میخوام چک کنم . با بدن لرزون اومدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم . به سنگ گفتم, که بدتر از من دچار استرس شد ، بطوری که مسیر برگشت تا خونه رو یک کلمه حرفی نزد فقط هر پنچ دقیقه یکبار میپرسید مطمئنی دکتر چیز دیگه ای نگفت . آخه برای چی ؟؟؟؟در طول بارداری اولین بار بود که وقتی رسیدم خونه حس و حال هیچ کاری رو نداشتم . غذا آماده بود ولی هیچ کدوم حال گرم کردنش رو هم نداشتیم . برای اولین بار بود آرزو کردم ایکاش با مامانم به جای مادر سنگ در یک آپارتمان بودم . اون وقت هیچ وقت دغدغه تنهایی  و گرسنگی و بی کسی نداشتیم . قبل از دکتر هم با کلی ذوق و شوق رفته بودیم و از فروشگاه قلک (خیابان مطهری) یک قطار ریلی (از اونا که ریل ها رو به هم باید وصل کرد و و مسیر رو میشه به چند حالت مختلف چید) خریده بودیم . هر چند به حساب مامان و بابام . پدر و مادرم اعلام کردند از این به بعد رفتید بیرون و چیز قشنگی دیدید به حساب ما بخرید . هر چند که وقتی قطار رو دیدند پولش رو حساب کردند و گفتند اینبار که مسیرتون اون طرف شد برای دختر برادرم هم  بخریم . کلا دوست ندارن فرقی بین نوه ها از همین الان بزارن . به شوخی میگم پس کارایی که تا الان برای اون دو تا کردی  طلب من .برای اینکه حال و هوامون عوض بشه قطار رو باز کردیم و ساده ترین و ابتدایی ترین مسیر رو سنگ چید و واگن ها رو نصب کرد و کلی چرخید . کلی کیف کردیم . و با هزار زحمت بلند شدم غذا رو آماده کردم و ساعت 11:30 شام خوردیم و تا ساعت 2:30 هم در سایت های مختلف بودیم و داشتیم در مورد اکوکاردیوگرافی  جنین مطلب می خوندیم . سه شنبه صبح زود بلند شدیم و ساعت 8 صبح گفتم زنگ بزنم به بیمارستان تا وقت بگیرم . بیمارستان لاله گفت ما انجام نمیدیم . شاید هم اصلا متوجه نشد چی گفتم  و گرنه در سایتش زده که انجام میدن .با بیمارستان شهید رجایی تماس گرفتم که  خانم مسئولش گفت تا آخر سال وقتامون پره . در ضمن شما چند هفته هستی گفتم 23 . گفت عزیز من این رو بین 18 تا 20 هفته انجام میدن . با بیمارستان علی اصغر، مرکز طبی کودکان و مفید و بعثت  و چند تا بیمارستان خصوصی دیگه  تماس بگیر و ببین وقت خالی برای همین روزا دارن یا نه . در ضمن اصلا استرس نداشته باش . احتمالا فقط یک چکاپ ساده است . توکل بر خدا کن  . اون خانم ناشناس اون طرف تلفن با همین مکالمه کمتر از یک دقیقه ای  چنان تونست از شدت استرسم کم کنه که  بلند شدم  و گفتم اول صبحانه بخوریم بعد . بعضی وقت ها یک صدای پر انرژی یا یک لبخند میتونه زندگی آدم ها رو تغییر بده . بعد از صبحانه نشستم جلوی کامپیوتر و شروع کردم لیستی از بیمارستان ها رو ردیف کردن . خاتم نداشت . مفید وقت نداد. محب گفت تا چند وقت پیش داشتیم و جمع کردیم . مرکز طبی کودکان برای سه شنبه آتی وقت داد . و نهایتا تونستم از بیمارستان فوق تخصصی کودکان  حضرت علی اصغر برای دوشنبه هفته بعدش وقت بگیرم . گفتند تمام سونو های قبلی رو هم همراهتون بیارید . در ضمن چون در این هفته ها ازتون خواسته شده مطمئن باشید یک چکاپ ساده است و مورد خاصی نیست . به دکترم یک ایمیل فرستادم که از دو مرکزی که معرفی کردید نتونستم وقت بگیرم و از اینجا وقت گرفتم که گفت کار خوبی کردی  و اون بنده خدا هم باز تاکید کرد که بابت آسم خودم و تنفس بدی که روز قبل داشتم فقط یک چکاپ ساده است . هر چند که همه گفتند یک بررسی ساده اما ته دلم تمام این یک هفته پر از آشوب بود .

جمعه جشن نامزدی بود . صبح رفتیم برای سنگ شلوار خریدیم  و  ساعت نزدیک 3 برگشتیم خونه . برای ساعت 3:30 وقت آرایشگاه داشتم . سریع یک دوش گرفتم و یک سشوار کشیدم و یک براشینگ ساده انجام دادم و رفتم آرایشگاه برای بافت  مو . روز قبلش بهم گفته بود براشینگ برای اندازه موهای شما 60 تومان  و بافت شاخه ای 5 تومن. سه شاخه بافت انجام دادم و برگشتم خونه و سریع آماده شدیم و حرکت به سمت تالار . زیاد حال  و حوصله نداشتیم .فکرمون مشغول بود ولی بهم قول دادیم که انرژی بدمون رو به دیگران منتقل نکنیم . خدا رو شکر جشن خوبی بود و به ما هم خوش گذشت . ساعت 10 هم بلافاصله برگشتیم خونه .بابا هم زنگ زد گفت قراره یکشنبه کمد رو بیارن . اتاق رو خالی کنید تا آخر هفته بیام نصبش کنم .

شنبه به تمیزکردن خونه و خالی کردن اتاق خواب گذشت . یکشنبه هم که برف زیبایی بارید و بابا زنگ زد که تا زمانی که بارونی و برفیه ارسال نمیشه . من هم صبحش رفتم  تو حیاط و آدم برفی ساختم و بعدش هم رفتیم خونه مادر سنگ . کلاس پیانو هم کنسل شد و سنگ هم اون روز موند خونه و کلی خوش گذروندیم و شب هم رفتیم در یک قدم کوچولو و با کلی احتیاط در خیابون زدیم و برگشتیم .

امروز یعنی دوشنبه از بیمارستان علی اصغر وقت اکو قلب جنین داشتم . من از خونه رفتم و سنگ از محل کارش اومد که متاسفانه مسئول پذیرش گفت ما اصلا دوشنبه ها دکتر قلب اطفال نداریم . هر چقدر گفتم خودتون وقت دادین گفت نه . با ناراحتی اومدیم بیرون و تنها چیزی که کمی دل گرممون میکرد وقتی بود که برای فردا از بیمارستان کودکان گرفته بودیم .خیابان ظفر رو آروم در حالی که دستای همو گرفته بودیم و داشتیم خاطره تعریف میکردیم اومدیم پایین . هم من و هم سنگ اولین شرکتی که کار کردیم در خیابون ظفر بود . یادش بخیر . رفتیم پیتزا فروشی کنار برگر ذغالی و ناهار خوردیم .

یک خاطره از برگر ذغالی: سال 89-90 بود که صبح قبل از ساعت 8 رسیدم شرکت و تصمیم گرفتم برم و کار بانکیم رو انجام بدم . داشتم از پیاده رو میرفتم که دیدم بسته نون هایی که جلوی مغازه (اکثر فست فودی ها صبح زود براشون نون باگت میاد و قبل از باز شدن میزارن جلوی در مغازشون) گذاشتند یک حرکتی داره . اول فکر کردم باد داره تکونش میده جلوتر که رفتم دیدم چند تا موش پلاستیک و سوراخ کردند و رفتند داخلش . حالم بهم خورد و بعد از اون دیگه بیرون ساندویچ نمیخورم .

برگشتیم خونه و هر دو از شدت خستگی خوابیدیم که با صدای تلفن مامانم بیدار شدیم . می خواست نتیجه رو بدونه که گفتیم کنسل شد و موند برای فردا . چند روزی هم بود که حرکت های آینه رو اصلا احساس نمیکردم که گفت برو کمی آب رو بدنت بگیر و با یک شال نازک شکم و کمرت رو ببند و یک لیوان شیر کاکائو گرم بخور و به پهلو بخواب خوب میشه که واقعا اثر کرد و بعد از چند روز انگار این پسر کوچولو دست از لجبازی برداشت و یک دست و پایی تکون داد .

در این هاگیر واگیر ، دندون درد شدید گرفتم که احتمال میره عفونت لثه باشه . برای چهارشنبه هم از دندون پزشکی وقت گرفتم . همه چیز انگار یک دفعه بهم ریخته . انشالله که آخرش ختم به خیر بشه

نظرات (5)
چهارشنبه 11 بهمن 1396 ساعت 11:31
سلام عزیزم
نگران نباش وقتی این همه تایید می کن که چکاب معمولی هستش و مشکلی نیست ... دلت قرص باشه بسپر به خدا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. توکلمون به خداست
سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ساعت 14:55
ای جان
قربون پسر گلمون که این همه ناز داره. هی باید مامانش استرس بکشه. نگران نباشین، همون چکابه دیگه.
انشالله پسرهای گلمون سالم و سلامت دنیا بیان.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشالله که همه بچه ها سالم و سلامت باشن و همه نی نی های تو دلی سلامت و به موقع به آغوش مادرها و پدرهاشون بیان
سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ساعت 13:46
عزیزم دوران بارداری اینقدر از این چکابها میدن که نگو فقط استرس نداشته باش مطمئن باش فقط برای اطمینان خودشون دکترا این کارهارو میکننوگرنه بچت خداروشکر سالم و خوشحال داره اون تو برای خودش کیف میکنه مامانی بزار بیاد دنیا شبها نزاره بخوابی
عشقم فقط استرس نداشته باش خواهشا من کلی استرس کشیدم ولی تورو خدا تو نکش خودت بنیت ضعیف میشه
همچی عالیه و فقط یه سری چکاب ساده برای اطمینانه خیالت راحت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حاضرم شب ها رو بدون خواب صبح کنم اما بچه ام سالم و سلامت باشه,
سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ساعت 10:40
سلام حتما چیزی نیست من که مطمئن هستم . همسرم میگه اصلا بیاد و پیزی باشه می خوای چکار کنی چه کاری از دستت بر میاد اصلا استرس برای قلب کوچولوش بده ولی درکت می کنم تا حالا برای منم خیلی پیش اومده هر وقت میرم پیش دکترم میگه هنوز هم استرس داری ؟
حتما بیا بگو نتیجه چی بوده .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشالله که چیزی نیست وگرنه دکترم زودتر میگفت این کار رو انجام بدم و از طرفی تو سونوآنومالی هم همه چیز خدا رو شکر خوب بود .
حتما خبرش رو میگم
دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 23:10
نگران نباش. چیزی نیست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشالله
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.