X
تبلیغات
رایتل

کرمانشاه تسلیت

سه‌شنبه 23 آبان 1396 ساعت 19:46

وقتی در بم زلزله اومد بدترین خبر ، فوت یکی از دوستان دوره پیش دانشگاهیمون بود . خیلی تلخ بود .از این روز دیگه از زلزله میترسم .هم از خودش هم از اسمش. اینکه شب با کلی آرزو بخوابی و صدتا برنامه برای صبح فردات داشته باشی ولی یه لرزش همه چیز رو بهم بریزه یک فاجعه است . خدا به همه مردم بلاخص کرمانشاهی های عزیز صبر بده . مامان که بیمارستان بود هم اتاقیش خانمی از کرمانشاه بود که دخترش به عنوان همراه پیشش میموند . از کرمانشاه اومده بودند . وقتی پرسیدم مگه اونجا امکانات بیمارستانی نداره گفت چرا ولی برای هر دردی و بیماری پزشک و امکانات لازمه رو نداره به خاطر همین دکتر گفت برو تهران .وقتی خبر زلزله رو شنیدم به اولین کسی که به فکرم رسید پیام بدم و جویای حالشون بشم اون بود . خدا رو شکر خانواده اونا سالم بودند ولی میگفت خیلی از روستاها و شهرستان ها آسیب جدی دیدند و امکانات اولیه نیست . هر چند که گفت از همون دقایق اولیه موجی از جمعیت برای کمک اومدند.دولت داره وام بلاعوض میده . اما واقعا چرا خیلی از کارهای ما نوشدارو بعد از مرگ سهرابه .انشالله که بزودی زود آرامش به کرمانشاه عزیز برگرده .الهی آمین

غربالگری مرحله اولم تموم شد . سونو رفتم پیش دکتر شاکری بیمارستان پاستورنو و آزمایش رو رفتم آزمایشگاه نیلو . بعد از سه روز هم جواب رو گرفتم و رفتیم پیش دکترم  . جواب آزمایش و سونو رو دید و بدون اینکه حرفی بزنه سونو و آزمایش غربالگری دوم رو هم نوشت و گفت شیاف رو به روزی دو تا تبدیل کن و خداحافظ . بابت همین یک کلمه هم از ساعت 4 تا 8 شب در نوبت نشسته بودم .

هفته گذشته کارهای سنگ به اوج خودشون رسیده بودن و چون جدیدا من هم کمکش نمیکردم همه چیز بهم ریخته بود . البته خودش اجازه کمک نمیداد. جمعه دلم خیلی براش سوخت .یعنی فقط یک ربع برای ناهار  از پای کامپیوتر بلند شده بود . بعد از ناهار با اصرار گفتم بیا بخوابیم . هر چقدر میگفت کار دارم میگفتم اگه کنارم نباشی نمیتونم بخوابم . ساعت 3 اومد کنارم دراز کشید و در عرض سه دقیقه خوابش برد . شب قبلش هم بیدار بود و داشت کار میکرد . تا دیدم خوابید بلند شدم و رفتم جاش نشستم . یکسری کار تایپ بود که انجام دادم . یکسری مربوط به برنامه های جلسات بود که مشخص کردم تا بیدار شد خودش هماهنگی هاش رو انجام بده . یکسری هم مربوط به سایت و تغییراتش بود . ساعت 8 رفتم زیر کتری رو روشن کردم و چایی دم کردم  . هنوز خواب بود . رفتم کنارش و بیدارش کردم . بلند شد و تا ساعت رو دید گفت یا خدا کارام . صدبار گفتم من خوابم نمیاد بزار کارمو انجام بدم . گفتم حالا عصبانی نشو . خسته بودی. برو دست و صورتت رو بشور و تا نمازت رو بخونی چایی بیارم . با عصبانیت اومد نشست پای کامپیوتر و یک داد بلند زد که این کاغذهای من چیشده از رو میز . رفتم پیشش گفتم کدوم کاغذ . گفت باید یکسری نامه و قرارداد تایپ میکردم  .فایل رو باز کردم و نشونش دادم . کلی خوشحال شد . گفتم حالا بیا پایی بخوریم . گفت کلی کار دارم . باید سایت .... بیارم بالا و مطالبش رو بزارم . تا یوزر پسورد رو زد دید همه چی مرتبه . کلی باز خوشحال شد . یه نگاه به من کرد گفت کی بیدار شدی . گفتم اصلا نخوابیدم . دیدم خسته شدی و بهونه گیر و همین روند کارت رو کند کرده بود تصمیم گرفتم یه جوری بخوابونمت که کمی استراحت کنی و این استرس الکی از وجودت بره بیرون . حالا پاشو بیا چایی آماده است . گوشیش رو برداشت و گفت باید مطالب جلسات رو آماده کنم و اس ام اس بفرستم . وقتی میگه sms یعنی برای نزدیک به 70 نفر با اسم خودشون جداگانه با محتوای پیام های جداگانه sms  بفرسته . یک کاغذ دادم دستش گفتم این متن و این هم اشخاص . اومد نشست کنارم و گفت ممنونم . واقع خسته بودم و نمیتونستم تمرکز کنم . گفتم تقصیر خودته . الان چند ماهه منو از کار منع کردی . اینطوری به خودت هم فشار میاری. روز جمعه به استراحت و با هم بودنه نه اینکه از صبح بشینی پای کامپیوتر. تا ساعت 10 تمامی کارها تموم شد . کاری که فکر میکرد اگر تا خود صبح بیدار بمونه هم تمومی نداره . یه جاهایی باید به همدیگه کمک کنیم . من دستم در تایپ سریع تر از سنگه ، پس کاری که اون در دو ساعت انجام میداد من در 45 دقیقه انجام دادم . سنگ موقع ازدحام و ترافیک کاریش به شلخته ترین موجود عالم تبدیل میشه . این رو در کنار بی نظمی و ریخت و پاش های مردونه هم بزارید دیگه غیر قابل تحمله . خودش یک مطلب مینویسه بعد یادش میره و دو ساعت دنبال اون میگرده . در صورتی که من یا  بهتره بگم اکثر خانم ها مرتب تر وطبقه بندی شده تر کار میکنیم .

زندگی یک قرارداد چند نفره است .  افراد باید به تعداد اعضای خانواده مسئولیت ها رو تقسیم کنند . برای مثال از همین الان من جمع کردن ظرف از پای سفره و روی میز و گذاشتنش داخل ماشین ظرفشویی یا درون سینک رو به محمد طاها سپردم  .متوجه شدید یا خودم بگم . سونو جنسیت جنین رو آقا محمد طاها اعلام کرد . هر چند که واقعا برامون هیچ فرقی نداشت و تنها آرزومون سلامتی و سلامتی و سلامتی همه کوچولوها و کوچولوی خودمون بود . از اینکه در سونو nt جنسیت رو میگن زیاد خوشم نیومد . هدف از این سونو تعیین سلامت جنین هست نه تعیین جنسیت اون هم با خطای بالا . به هر حال خود دکتر شاکری به ما گفت صد در صد آقا پسر. اما ما زیاد روش حساب باز نکردیم هر چند دیگه از اون روز با اسم صداش میکنیم .محمد طاها .

همیشه از خدا دو تا بچه خواسته بودم . یکی محمدطاها و یکی ریحانه . دکترم وقتی جنسیت جنین رو دید با خوشحالی گفت مبارکه آقا پسره . پس خیلی خوشحالی . گفتم دکتر از ته دل آرزوم بود که هر دو رو الان داشتم . گفت این آرزوها رو ما دکترها نداریم . اونقدر که عوارض برای مادر و جنین داره ما ترجیح میدیم یکی یکی بیان . در مورد جنسیت محمدطاها چیزی به خانواده سنگ نگفتیم . گفتیم قطعی مشخص بشه بعد بگیم . انشالله که این روزها به مراتب  شیرین تر و زیباتر و آسانتر قسمت همه خانم های جهان  بشه . الهی آمین


غربالگری. الزاما کیفیت نشان دهنده تعهد نیست

سه‌شنبه 16 آبان 1396 ساعت 16:39

فکر کنم مرکز نسل امید اونقدر معروفه که هر خانم بارداری اسمش رو شنیده . مرکزی که اکثر پزشک ها برای غربالگری ها خانم های باردار رو اونجا معرفی میکنند و قیمتش واقعا نسبت به همه جا گرونتر هست . بیمه قبول نمیکنه و تمامی هزینه ها (آزمایش و سونو ) آزاد محسوب میشه . دکتر من هم آخرین باری که رفتم پیشش یعنی اوایل مهر برام سونو nt  و آزمایش غربالگری نوشت و گفت ترجیحا برو نسل امید یا نیلو . فردای اون روز با نسل امید تماس گرفتم و برای 20 آبان وقت گرفتم . یعنی چیزی نزدیک به 35 روز قبل تر . تاریخ رو هم خودشون معین کردند . دلم خوش بود که غربالگری رو جای معتبری وقت دارم و کارم بدون دغدغه انجام میشه که  15 آبان برای من و سنگ اس ام اس فرستادند که :((با سلام و عرض ادب خدمت شما.وقت غربالگری شما برای روز 20 آبان ماه به دلیل حفظ کیفیت و رعایت استانداردها و کاهش ظرفیت کنسل میباشد . با تشکر .موسسه پزشکی نسل امید)). بلافاصله باهاشون تماس گرفتم . گفتم من بیشتر از یک ماه قبل وقت گرفتم برای چی کنسل میکنید اون هم این زمان . هفته قبلش هم به خاطر خونریزیهام سونو کرده بودم و سن بارداریم  در سونو یک هفته بیشتر از سن بارداری با محاسبات معمول بود . یعنی تایم زیادی نداشتم . گفتند مشکل شماست برای ما کیفیت کارمون مهمه . گفتم اون کیفیت تعهد نمیاره براتون . شما اگر ظرفیت نداشتید برای چی پذیرش کردید . گفت این مشکل شماست و گوشی رو قطع کرد . یعنی دهنم از تعجب باز مونده بود . گریه ام گرفته بود . طبق سونو من 20 آبان وارد هفته 13 میشدم و خب با این شلوغی مراکز پیدا کردن جایی که وقت بده برام غیر ممکن به نظر میرسید . با اینکه ساعت 6:30 بود بدون هیچ امیدی به آزمایشکاه نیلو زنگ زدم . پذیرش جواب داد و گفت آیا سونو رو جای خاصی خودتون میرید . گفتم نه ، هر جایی که معرفی کنید . گفت برای هفته آینده وقت ندارم . گفتم خانم م ننهایت تا 24 شاید فرصت داشته باشم . اونقدر التماسش کردم که برای 20 آبان وقت داد . ناامیدانه مراکز سونویی رو که نیلو میفرسته رو سرچ کردم که دیدم کسی درموردشون مطلب جالبی ننوشته . استرسم بدتر شد . خدا از نسل امید نگذره . در جستجوهام بود که سونوی دکتر شاکری رو پیدا کردم . باهاشون تماس گرفتم و برای روز 17 وقت گرفتم . بعدش با آزمایشگاه نیلو تماس گرفتم و گفتم میخوام جایی که خودم می خوام برای سونو برم که گفتند پس نیازی به وقت ندارید . بعد از سونو برای آزمایش غربالگری تشریف بیارید . به همین راحتی.

من حتی مرکز نسل امید رو از نزدیک ندیدم اما تعریفش رو از دوستانم و حتی در سایت های مختلف زیاد شنیده بودم . اما رفتارشون نشون دهنده عدم مدیریت صحیح و پایین بودن تعهداتشون بود . انشالله که همه کوچولو ها سالم و سلامت در آغوش پدر و مادرشون قرار بگیرن و انشالله که به زودی زود  دو تا خط موازی زندگیتون رو سرشار از خوشی و لبخند و امید بکنه

تولد

جمعه 12 آبان 1396 ساعت 10:44

تولدم رو با یک روز تاخیر با حضور خانواده ها برگزار کردیم . قرار بود برای تولدم برادرم و  پسر خالم رو با زن و بچه اش با پدر و مادرم دعوت کنم . پنجشنبه هفته گذشته به برادرم زنگ زدم و دعوتش کردم گفت تا شنبه بهت خبر میدم . خواستم به پسرخالم هم زنگ بزنم که پشیمون شدم . گفتم آخر هفته است و اونا هم در حال استراحت . شنبه تماس میگیرم . جمعه صبح سنگ رفت نمایشگاه و من هم فقط استراحت کردم . ناهار داشتیم و شام هم خونه مادر سنگ دعوت بودیم . خدا رو شکر حالم خوب بود . شب رفتیم پایین و شام خوردیم و ساعت 11 بود که اومدیم بالا . سریع لباسام رو درآوردم و رفتم دستشویی که بلافاصله به محض نشستن شروع به خونریزی کردم . از شدت ترس چنان جیغی زدم و گریه ای کردم که سنگ اومد و در رو باز کرد . کاملا خون قرمز تازه و روشن بود . اما نه دردی داشتم و نه قبل از اون لکه بینی . فقط خون بود . اومدم بیرون و رفتیم یک آمپول زدیم و شیاف استفاده کردم . دو هفته گذشته بهم ثابت کرده بود که اگر به دکترم بگم می خواد بگه آمپول بزن ، شیاف استفاده کن  ، استراحت کن و سونو انجام بده . اگر هم برم بیمارستان کاری برام نمیتونن انجام بدن . گفتم بهترین حالت اینه که به خودم مسلط باشم . با هزار بدبختی مثلا خوابیدم . هر چند که تا صبح صدبار بیدار شدم و خودم رو چک کردم . خیلی کم شده بود و حتی مواقعی اصلا نبود  .شنبه سنگ موند خونه . خیلی ترسیده بود و از طرفی شب رو هم اصلا هیچکدوم نخوابیده بودیم . و بعد از ظهر هم قرار بود بره مراسم ختم یکی از اقوام . تا عصر حالم خوب بود و از صبح فقط هرزگاهی لکه بینی داشتم . ساعت 6 عصر از مراسم برگشتند و مادر سنگ اومد بالا و حالم رو پرسید که گفتم خوبم و سنگ رفت روغن ماشین رو عوض کنه . بعد از رفتن مادر سنگ رفتم دستشویی که باز همون اتفاق دیشب تکرار شد . فقط تونستم تماس بگیرم و بگم سنگ بیا بریم دکتر . دکتر خودم روزهای زوج مطبه. بهش پیام دادم گفت الکی نیا اینجا . برو سونو جواب رو برام بفرست . رفتیم درمانگاه آمپول زدم و دادم یک سونو نوشتند و رفتیم سونو . وقتی رو تخت دراز کشیدم تنها چیزی که از خدا میخواستم سلامتی این کوچولو بود . مانیتور جلوی صورتم بود ولی جرات نگاه کردن هم نداشتم . سنگ هم اومده بود داخل . که ناگهان زیباترین صدای خلقت رو شنیدم . گوش نوازتر از صدای موج دریا بود . بی اختیار چشمام باز شد و اشک میریختم . سنگ اولین باری بود که داشتسونو رو از نزدیک میدید . حتی برای ثانیه ای چشمش رو از رو صفحه مانیتور برنمیداشت . از دکتر پرسید حالش خوبه . گفت خدا رو شکر. بعد دکتر ازم پرسید خون ریزی داری گفتم بله .گفت دلیل خونریزیت ناشناخته است . مشکلی نداری. فقط جفتت پایینه که میتونه از اون باشه . بعد گفت از الان هر وقت هم بخوای در این سه هفته میتونی بری غربالگری. دکتر خوبی بود . هیچ عجله ای نداشت . با حوصله همه چیز رو نشون میداد و توضیح میداد . با خوشحالی  که با کلی گریه همراه بود برگشتیم خونه . خانواده سنگ حسابی نگران شده بودند . اونا هم با شنیدن خبر سلامتیش کلی خوشحال شدند . متاسفانه دچار یبوست شدید شده بودم که دیدم پدر سنگ رفته برام برگه و هندوانه و گللابی خریده بود . دستشون درد نکنه . عکس سونو و جوابش رو ساعت 12 شب برای دکترم فرستادم اون بنده خدا هم 12:15 جواب فرستاد که خونریزی به علت جفت سرراهی هست . استرادیول رو کم و نهایتا قطع کن . استراحت کن . اون روز تصمیم گرفتیم که مهمونی تولدم رو کنسل کنم . برادرم هم تماس نگرفت و این یعنی نمیان . مامان هم گفت پسرخاله ات رو بعدا دعوت کن . کسی با این شرایط تو راضی به مهمونی دادن شما نیست . هر چند که مامان اینا قرار بود بیان خونه مادر همسرم  ، چون برادر سنگ چند ماه پیش بچه دار شده بود ، میخواستند بیان دیدن بچه و دادن هدیه اش. من هم اصرار کردم که شام هم بیایید خونه ما .

دیشب بلاخره بعد از 8 ماه مادر و پدرم اومدن خونمون . از عید نیومده بودن . اول رفتند پایین و بعد اومدن بالا . یک کیک خوشگل هم خریده بودند. با یک روز تاخیر تولد گرفتیم . برای شام قیمه درست کرده بودم . مامان گفت زنگ برن اونا هم بیان بالا . گفتم غذا کم میاد . سنگ گفت میرم کباب میخرم . مامان گفت نه کباب نمیخواد بخرین ، غذا هم کم نمیاد . هدف دور هم بودنه . تماس گرفتم و اونا هم اومدند . غذا به همه رسید و چیزی نموند . بعدش هم کیک و عکس . دست خواهر سنگ هم درد نکنه که تمام ظرف ها رو شست و مرتب کرد . انشالله به زودی زود عروس بشه ، بتونیم جبران کنیم .

روز تولدم اتفاق جالبی افتاد . خونه مامانم بودم که برادرم زنگ زد به مامان که کله جوشدرست کن ناهار میام اونجا . ساعت 1:30 بود که اومد . فکر کنم 14-15 سالی میشد که اونطوری سه نفری کنار هم نشسته بودیم و ناهار نخورده بودیم . یاد گذشته ها افتادم . اون روزهایی که مدرسه میرفتیم و ساعت 2 سه تایی دور سفره میشستیم و غذا میخوردیم  واز اتفاقات مدرسه حرف میزدیم . کلی با برادرم خندیدم و خاطره تعریف کردیم و کلی هم کل کل کردیم . شاید بهترین هدیه ای بود که اون رو ز از خدا گرفتم . طعم شیرین روزهای کودکی و نوجوانی

تجربه جدید

جمعه 5 آبان 1396 ساعت 13:25

بلاخره آبان اومد ، آبان عاشقی، در آبان متولد شدم و در آبان هم عاشق شدم و از بچگی یک حس مبهم بهم میگفت و میگه که در آبان هم خواهم مرد (البته بعد از صد و بیست سال).آبان رو هم با هزاران هزار استرس شروع کردیم . از 27 مهر مجددا دچار لکه بینی شدم . از اون حالت هایی که مسلمان نشنود کافر نبیند . درد مبهمی از کمرم شروع میشد و تا زیر شکمم ادامه داشت و ترشحی که حتی برای ثانیه ای قطع نمیشد . بدتر از اون زمانی بود که میدیدم رگه های خون قرمز روشن هم در این ترشحات هرزگاهی به چشم میخوره . به دکتر پیغام دادم گفت سونو انجام بده ، آمپول بزن ، استراحت کن . تا ساعت 6 عصر دراز کشیدم  اما نه تنها خوب نشد بلکه بدتر هم شد . تصمیم گرفتیم بریم بیمارستان . سری قبل رفته بودیم بیمارستان خصوصی. فقط یک ماما معاینه کرد و گفت چیزی دیده نمیشه . حتی با وجود خصوصی بودن سونوگرافی نداشتند . تصمیم گرفتیم بریم بیمارستان دولتی . هر چند که با تفاسیری که از یک عده شنیده بودم فکر میکردم الان با یک کشتارگاه دسته جمعی روبرو میشم . رفتیم بیمارستان مصطفی خمینی. به قسمت تریاژ شرح حال دادم گفت برو طبقه دوم بلوک زایمان . نگهبانی با احترام راهنماییمون کرد .جلوی در بلوک که رسیدم منتظر بودم اون جیغ های معروف خانم های در حال زایمان و ماماهای بد اخلاق رو ببینم . چند ثانیه ای واستادم و به سنگ گفتم من میترسم برگردیم . گفت لوس بازی در نیار و زنگ بلوک رو زد . خانمی گفت بفرمایید . وارد شدم دیدم یک خانم همسن و سال خودم با لباس خونگی نشسته . شرح حال دادم . گفت کفشاتو با دمپایی عوض کن بیا داخل. یک ظرف آزمایش داد و گفت انتهای اتاق دستشویی فرنگی هست . در دستشویی فرنگی کاور گذاشته بودند و دستمال کاغذی . اصلا انتظار این تمییزی رو طبق شنیده هام نداشتم . از طرفی سری قبل در بیمارستان خصوصی نه تنها ازم آزمایش نگرفتند وقتی هم گفتم دستشویی کجاست گفت از اینجا رفتی بیرون بغل اورژانس که اون هم تمییز بود ولی نهبه اندازه این . نمونه رو دادم و ماما اومد و گفت چند هفته ای و وقتی به یک موضوع اشاره کردم سریع دکتر شیفت رو صدا کرد . دکتر اومد و گفت هیچ بیمارستانی شب ها سونوگرافی ندارن(بجزء برای مریض های اورژانس) برات سونو مینویسم برو جایی که معرفی میکنم انجام بده . چند تا توصیه هم کرد و گفت جواب سونو و نتیجه آزمایش رو بیار برام . سه تا سونوگرافی معرفی کرد که شبانه روزی بودند . یکی دکتر اطهری، یکی پارسیان  و دیگری سونوی بیمارستان کودکان، ما رفتیم سونوی دکتر اطهری خیابان مطهری روبروی بیمارستان جم . یک ساعتی طول کشید تا سونو انجام بشه . ای جان جوجو کوچولو در حال تکون خوردن بود و هیچ مشکلی وجود نداشت . جواب سونو رو گرفتیم و به همراه جواب آزمایش بردم و به دکتر نشون دادم . گفت در سونو همه چیز خدا رو شکر خوبه ، اما شما داروهای دکتر خودت رو ادامه بده .و حتما حتما فقط استراحت کن و جواب آزمایش و سونو رو برای دکتر خودت بفرست . راستش از تمییزی محیط و رسیدگی شون خیلی خوشم اومد . اون شب دو تا خانم اونجا بودند و من به چشم خودم میدیدم که هر وقت دردشون میگرفت ماما میرفت و کمرش رو ماساژمیداد . فقط یک بار صدای ناله شنیدم و بعدش صدای قربون صدقه رفتن بود . واقعا دیدم نسبت به این محیط و این افراد عوض شد .

همه چیز رو برای دکتر فرستادم که گفت فقط استراحت کن و اصلا از جات تکون نخور .یک هفته فقط به استراحت سپری شد و خدا رو شکل مشکل تا حدود زیادی رفع شد .

از زمانی که مشخص شد باردارم ، دکتر رانندگی رو برام ممنوع کرده و همین یعنی یا نباید از خونه برم بیرون یا باید پول زیادی بابت هزینه رفت و آمدم پرداخت کنم و یا سنگ باید از کارش بزنه و همش دنبال من باشه . و همین باعث شروع افسردگی من شده . اوایل وقتی میشنیدم که خانم بارداری دچار افسردگی شده خنده ام میگرفت اما راستش حقیقت داره . اول اینکه الکی آدم مضطرب  و نگرانه و همین حالش رو خراب میکنه . از طرفی ممکنه به خاطر شرایطش محدودیت هایی براش اعمال بشه که خب برای آدم اجتماعی مثل من معنی خوبی نداره . از طرفی به خاطر شرایطت اطرافیانت خیلی هواتو دارن که باز برای منی که از 18 سالگی مستقل شدم کمی احساس دخالت ایجاد میکنه . از طرفی همسرت مثل سابق در مورد گرفتاری ها و دغدغه ها باهات صحبت نمیکنه و ملاحظه ات رو میکنه و آدم احساس میکنه که یا داره مخفی کاری صورت میگیره و یا علاقه و محبت طرف بهت کمتر شده. کلا دورانی هست که خیلی بهانه گیری صورت میگیره . شاید تنها محدودیت من همین رانندگی باشه اما همین عدم رانندگی توسط خودم منو از رفتن به دانشگاه و دفتر و باشگاه و خانه مادرم منع کرده . نه اینکه نرم . سنگ اکثر اوقات میبره ولی بعضی مواقع مجبورم ماشین بگیرم  و واقعا هزینه آژانس برام تعریف نشده است . اسنپ خوبه ولی متاسفانه اکثر راننده هاش ملاحظه نمیکنند و بسیار بسیار بد رانندگی میکنند ، به خاطر همین هم پدرم و هم سنگ مخالفش هستند . آژانس هم گوش میبره . از شرق تهران تا غرب تهران برای دانشگاه 30 رفت باید بدم 30 برگشت .یعنی 60 و شاید مجبور بشم در هفته دو بار برم . همه اینا دست به دست هم میده و باعث میشه که آدم کمی روحیه اش رو از دست بده . دکتر بهم گفته برو استخر، اما استخری که تو آبش کلر و وایتکس نریزن . که این هم عملا نشدنی هست .

کمتر غر بزنم . دیروز بازی رو بدون طارمی و .... بردیم . هر چند که استقلال اوضاع این روزهاش اصلا خوب نیست . امیدوارم اون هم به روزهای اوجش برگرده . پنجشنبه هفته آینده قراره جشن تولدم رو بگیرم . از زمانی که ازدواج کردم برای تولدم کسی رو دعوت نکردیم . بیشتر ما رفتیم  خونه خانواده هامون . امسال به بهانه دعوت کردن از یکی از اقوام گفتم با یک روز تاخیر تولد بگیرم  و از اونجایی که مهمونام خیلی خیلی خودمونی هستند و پشت سر آدم حرف درست نمیکنند ، تصمیم دارم از بیرون جوجه کباب بگیرم و تو خونه فقط سوپ و سالاد و ژله درست کنم . کیک رو هم بابا گفته من میخرم . در کل تدارکات غذایی ندارم .

راستی دو شب پیش خواب جوجو رو دیدم . خواب دیدم که زیر دوش گرفتمش و پشتش به من بود . وقتی برگردوندم دیدم دختره . آب از مژه هاش چکه میکرد و داشت چشماش رو باز میکرد که از خواب بیدار شدم

 انشالله که به زودی زود تمامی منتظرا راحت تر و آسانتر دامنشون سبز بشه . الهی آمین

خاطرات قدیم - قسمت اول- دندان

شنبه 29 مهر 1396 ساعت 14:48

 سال 88 که زندگیمون رو خواستیم شروع کنیم مجموعه ای که همسرم توش کار میکرد منحل شد . خب قبل از اون هم تمام پس انداز همسرم صرف خرید خونه شده بود . یادمه قرار بود تلویزیون رو همسرم بخره . جهیزیه چیده شده بود و هنوز نه میز تلویزیونی بود و نه تلویزیونی . پیش پدرو مادر گله کردم گفتند حالا اگه چند وقت تلویزیون نبینید اتفاق خاصی نمیوفته . باید یاد بگیرید که با هم زندگی رو بسازید . زمان عقد و عروسی هدیه های زیادی در تالار دریافت کردم . تمام فامیل پدر و مادری من سکه دادند و فامیل های سنگ پول. از اونجایی که فامیل ما رسمی بابت گرفتن و دادن شاباش موقع رقص عروس و داماد نداشتند ولی وقتی دیدند که خانواده داماد دارن شاباش میدن اونا هم دست بکار شده و خب باز مبلغ قابل توجهی در همون نگاه اول جمع شد . کادوهای سر عقد رو مادر سنگ همون لحظه آورد و داد به مادرم و گفت اینجا مهمون زیاده پیش شما باشه و بعد بدید به بچه ها ولی پول های شاباش رو چون دوست نداشتم تو دستم جمع کنم همونجا میدادم به دست خواهر سنگ . پدر سنگ همون شب به سنگ گفت که بعد از تالار قراره در خونه هم مراسمی گرفته بشه و جوون ها بزنن و برقصن و باید هزینه اینا رو نقدا پرداخت کنیم و اینچنین بود پول های شاباشی که برای ما حکم باآورده رو داشت و وقتی تو سالن زنونه کنار هم نشسته بودیم و داشتم یواشکی برای ماه عسلی که با این پول ها نصیبمون شده نقشه میکشیدیم ، باد برد و صرف  کاری شد که شدیدا هر دو مخالف بودیم . مامانم قبل از اینکه ما برسیم خونمون با مادر همسرم اومده بودن خونه و طلاها و هدیه های عقد رو در کشوی پاتختیم گذاشته بودند . شب بعد از اینکه همه رفتند سریع رفتیم سمت اون هدایا و شروع کردیم به شمارششون . میزان سکه ها و طلاها که مشخص بود و قابل توجه . شروع کردیم پول ها رو شمردن . حالا باید برای اون پول ها و هدایا برنامه ریزی میکردیم . اولش گفتیم با مقداری از این پول ها ماه عسل اما بعدش به خاطر شرایط کاری که برای سنگ پیش اومده بود پشیمون شدیم واقعا معلوم نبود که چقدر قراره اوضاع کاری سنگ به اون شکل باقی بمونه . تصور کنید ساعت دو نصف شب یک عروس و داماد داشتند در مورد نحوه سرمایه گذاری صحبت میکردند که سنگ گفت : شیشه فلان دوستم رو که تو عروسی بود و اومد باهامون صحبت کرد رو یادته . گفتم آره . گفت پدرش در کار تولید کاغذ هست و چند وقت پیش میگفت اگه پولی داری برای سرمایه گذاری بیار. قرار شد فردا صبح باهاش تماس بگیریم و پول ها رو سرمایه گذاری کنیم. یادمه به مناسبت این تصمیم مهم سنگ رفت و دو لیوان شربت درست کرد و  آورد گفت بیا اینجا بشین . نشستم رو کاناپه درست مقابل جای خالی تلویزیون . نمیدونم چرا چشم هر دو فقط و فقط یک جا رو نگاه میکرد . بعد از چند دقیقه سنگ گفت: شیشه من شرمنده شدم اما فکرش رو نمیکردم اوضاع کارم اینطوری بشه  و حتی قادر نباشم یک سفر خانمم رو ببرم و یا حتی یک تلویزیون کوچولو بخرم . چیزی برای گفتن نداشتم . سکوت کرده بودم . ادامه داد میخوام حرفی بزنم که اگر موافق باشی  خیلی خوب میشه . موافقی یک و نیم از این پول ها رو برداریم و فردا صبح قبل از اینکه پاتختی شروع بشه و فضول های فامیل بیان خونمون و دید بزنن و ایراد بگیرن بریم تلویزیون بخریم . بدون ثانیه ای فکر گفتم باشه . اما یک تلویزیون خوب با قیمت مناسب . اون یک و نیم هزینه مخارج ما باید تا پایان تابستون بشه . از تصمیم که گرفته بودیم راضی بودیم و منتظر فردا موندیم . فردا صبح با صدای در از خواب بیدار شدیم . پدر سنگ با یک نون بربری ساعت 6 صبح جلوی در واستاده بود . تعارف کردم اومد داخل. هر چند که تا خود صبح فکر کنم بیست باری اومد بالا . یکبار گفت تو یخچال پایین جا نیست میخوام قابلمه ها رو بچینم . یکبار گفت بستنی های اضافه رو آوردیم . یکبار کیک عقد رو آورد ، یکبار همینطوری اومد بهمون سر بزنه . اونقدر اومد که بلاخره ما کلید رو گذاشتیم پشت در گفتیم ما میریم بخوابیم کاری داشتید خودتون وارد بشید . اون زمان در آپارتمان به جزء ما و خانواده سنگ هنوز کس دیگه ای اسباب کشی نکرده بود .تا کتری به جوش بیاد و بساط صبحانه آماده بشه تصمیمون رو به پدر سنگ گفتیم ، البته خرید تلویزیون رو . انصافا در مورد میزان هدایا و اینکه چیکارشون کردید تا به امروز هیچ سوالی ازمون نپرسیدند . که گفت اگر تصمیم هر دوی شماست باشه بریم . فقط شیشه رو اول بزاریم آرایشگاه بعد دوتایی بریم جمهوری و اینچنین بود که که ما یک تلویزیون 32 اینچ سونی به قیمت 670 هزار تومان خریدیم . از آرایشگاه ساعت 1 رسیدم خونه  و با دیدن تلویزیون کلی خوشحالی کردم  .اما یک چیزی عجیب تو چشم بود . نداشتن میز. اول یکی از عسلی ها رو گذاشتیم اما خب خیلی زشت بود . تلویزیون رو هم نمیشد همینطوری رو زمین گذاشت . با ناراحتی رفتیم پایین تا ناهار بخوریم . پدر سنگ گفت شیشه خانم برو پارکینگ رو ببین چقدر قشنگ بادکنک کاری کردم برای پاتختی امروز . رفتم پایین و چشمم به میز شیشه ای میوه ها افتاد . از اون میز شیشه ای هایی که احتمالا همه یه زمانی خونه مادرشون یا مادربزرگشون دیدند . از اون دو طبقه ای ها . بدون توجه به دکوراسیون واقعا خوشگل پارکینگ میوه ها رو ریختم تو سبدی که اونجا بود و سنگ رو صدا کردم و میز و زدیم زیر بغلمون و آوردمیش خونمون . اول حسابی پاکش کردم و بعد برای اینکه رنگ رفتگی های میکله های میز مشخص نشه یک ترمه خوشگل انداختم روش و تلویزیون رو گذاشتیم روش. فردای پاتختی هم رفتیم یافت آباد و یک میز تلویزون خریدیم به قیمت 240 تومان . قیمت ها رو میگم چون آخر سر کار دارم . خب اون روز باید یک رسم دیگه رو هم به جا میاوردیم . یعنی مادرزن سلام . از اونجایی که مخالف بردن هدیه از داخل خونه بودم و سنگ میگفت سکه بخریم ، رفتیم و دو تا ربع سکه برای هر کدوم از مادرها خریدیم . سنگ معتقد بود که اگر مادر شما زحمت کشیده مادر من هم زحمت کشیده و نباید فرقی بینشون بزاریم و الحق و انصاف که تا به امروز هیچ تفاوتی بابت هدیه دادن بینشون نذاشتیم . و اگر اشتباه نکنم برای دو تا سکه ربع 120 پرداخت کردیم . در ضمن ما سکه ها رو هم فروختیم و به همراه پول ها ، پیش پدر دوست سنگ سرمایه گذاری کردیم . که در صورت سود ده بودن اون ماه مجموعه بهمون چیزی بین 90 تا 120 هزار تومان سود پرداخت میکرد . البته این میزان به نسبت فروش بیشتر و یا کمتر هم میشد . یک چک ضمانت هم بابت اصل پول ازش گرفتیم . مرداد تموم شد و اواخر شهریور ماه در حالی که وضعیت کاری سنگ هنوز نا مشخص بود من دندان درد گرفتم . گفتم میرم درمانگاهی که اینجا هست ولی قبول نکرد و گفت یکی از اقوام دورمون دندانپزشکه بریم پیش اون . کل موجودی اون زمان ما 110 هزار تومان بود . رفتیم و 10 هزار بابت معاینه گرفت و گفت سه روز دیگه بیا برای عصب کشی. پرسیدیم هزینه اش چقدر میشه .گفت چون شما آشنا هستید و کلی منت 94 هزار تومان . سه روز تمام التماس کردم که نریم اصلا درد دندونم خوب شد اما گوشش بدهکار نبود . میگفت وظیفه مرد که راحتی زن و بچه اش رو فراهم کنه . خدا مشکل ما رو هم حل میکنه . یادمه اون روز سوار تاکسی شدیم . در مسیر تلفنش زنگ خورد و گفت دایی بعدا باهات تماس میگرم . رفتیم داخل و کار روی دندون من شروع شد . وقتی اومدم بیرون دیدم نیشش تا بناگوش بازه . گفتم چی شده . گفت چقدر پول مخفی داری. حندیدم گفتم هیچی. گفت جون من . گفتم پنجاه . رفتیم سمت ولیعصر، کافه ای که اون زمان بعضی وقت ها میرفتیم . تا نشستم گفت دیدی گفتم خدا همه چیز رو درست میکنه . گفتم چی شده . گفت دایی زنگ زد گفت امروز یکی از دوستانم اومد پیشم  و گفت در کارم دچار مشکل شدم نیاز به یک مدیر داخلی جوون و کاربلد دارم . منم ناخودآگاه یاد تو افتادم . گفتم خواهر زاده من کارش اینه و تحصیلاتش در این زمینه است . اون هم خوشش اومد و گفته فرا بیاد دفتر ببینمش . فردا صبح سنگ ساعت 8 صبح رفت دفتر اون مجموعه و ساعت 8:30 تماس گرفت و گفت با سمت مدیر طرح و برنامه استخدام شدم . دیدی گفتم اگر آدم به زن و بچه اش سخت نگیره خدا درهای بسته رو به روش باز میکنه

همیشه این خاطره نقطه عطفی در زندگی ماست .سختی های زندگی دیر یا زود تموم میشن . چیزی که در یادها میمونه فداکاری و گذشت و ایثار و محبته . امروز یکی از دوستانم در مورد همسرش گله کرد . خنده ام گرفت که چرا طاقتمون این همه کمه . داستان زندگی ما آدم ها با سختی ها و راحتی هاش ادامه داره مهم اینه که ما کدوم قسمت این زندگی رو به تماشا بشینیم

( تعداد کل: 59 )
   1       2       3       4       5       ...       12    >>