X
تبلیغات
رایتل

دهمین سالگرد یکی شدن

شنبه 1 اردیبهشت 1397 ساعت 13:51

دو روز گذشته مثلا اعیاد بودند اما هیچ خبری نبود, نه از چراغونی خیابون خبری بود نه از شیرینی و شربت, این دیگه ربطی به مردم نداره, شهرداری دقیقا داره چه غلطی میکنه؟؟؟؟

کلاس پیانوی سنگ از دیروز شروع شد اما برای من تا اطلاع ثانوی تعطیل شده, از استاد سنگ خوشم نمیاد, خشک و بی احساس, فقط معتقده چیزی که من میگم درسته, متد آموزشیش با استاد من فرق میکنه, یعنی در این شش ماهی که داره میره تا حالا هیچ آهنگی رو باهاش کار نکرده, اما استاد من روز اول قطعه ای از بتهون رو شروع کرد و هر جلسه یک قطعه کوتاه جلو رفتیم, استادشون فقط داره تئوری موسیقی تدریس میکنه و واقعا مشق شب بهش میده, دیشب بلاخره راضیش کردم از ترم بعد با هم بریم پیش استاد من

پنجشنبه شب مادر سنگ تماس گرفت و گفت جمعه ناهار می خواهیم بریم بیرون ،غذا درست نکن, جمعه ناهار چیتان پیتان کردیم و راه افتادیم به سمت رستوران, غذاش خوشمزه بود, دستشون درد نکنه

چند شب پیش سنگ اومد خونه و گفت داداشم و خانمش می خوام برم سفر خارج از کشور برای گردش و می خوان بچه شون رو بزارن پیش مادرم اینا, گفتم محال ممکنه, کی دلش میاد بچه 8 ماهه رو بزاره جایی و بره پی گردش, اون هم نه یکی دو روز, ده روز!!! دیروز از خانواده سنگ پرسیدم که همگی یکصدا گفتند ما بهشون گفتیم نگه نمیداریم,یا این بچه رو هم ببرید یا یکی دو سال دیگه برید,حرف یکی دو ساعت نیست,حرف ده روزه,این بچه دو ساعت مادرش رو نمیبینه بی تابی میکنه وای به ده روز,حسابی از دستشون شاکی بودند,واقعا به نظرم کار درستی نیست,آخه خدا رو هم خوش نمیاد,ایکاش شیر خودش رو میداد ,شاید اون موقع کمی در این تصمیم با دقت تر ظاهر میشدند,دیروز بعد از ناهار هم رفتیم خونه مادر سنگ,سنگ گفت من میرم بالا ولی من موندم و داشتم چایی می خوردم که این دو تا سر یک موضوع الکی چنان دعوایی کردند که همه از تعجب خشکمون زده بود,بعد هم بچه رو گذاشتند پایین و خودشون رفتند خونشون,بنده خدا مادر سنگ,بعد از رفتن اونا چنان گریه ای کرد که دلم سوخت,خواهرش که بچه رو برداشت برد اون اتاق تا بخوابونه,پدرش رفت بیرون,مادرش هم گریه میکرد,گفتم مامان بچه ان ,سن و سالشونو نگاه نکن,واقعا وقت زن گرفتن برای پسرت نبود,هر چند که الان پنج سالی هست که ازدواج کردن ,اما به نظر من,در این سنش هم وقت ازدواجش نبود,مادر سنگ گفت دلم فقط برای این طفل معصوم میسوزه و اون بچه ی دیگه,بعد گفت صدبار بهشون گفتم مراقب باشید برای شما بچه زوده ,این بدنیا اومد ,گفتم مراقب باشید سنتون کمه,بزارید این بشه چهار پنج سالش بعد برای بعدی اقدام کنید,نذاشتند این بچه چهار ماهه بشه حامله شد, گفتند می خواهیم سقطش کنیم,واستادم جلوشون و التماسشون کردم ,گفتم یا نباید میذاشتین یا حالا که شده مسئولیتش رو قبول کنید,کمی گریه کرد و درد و دل,دختر کوچولو هم نخوابید و سرحال تر از قبل با عمه اش از اتاق اومد بیرون,یکم بغلم گرفتم و باهاش بازی کردم,گفتم زیاد بهشون فکر نکنید به مرور زمان بهتر میشن,سر رنگ شلوار با هم دعوا کرده بودند,برادر سنگ گفت رنگ شلوار من قشنگه و الان مده,خانمش گفت نخیر رنگ مال من الان مده,سر این حرفشون شد و صداشون تا بالا رفت,بعد از یکی دو ساعت سنگ اومد پایین و میگه اینا چرا باز میپریدند رو سر و کله هم ,گفتم اختلاف رنگی پیدا کرده بودند, همه خندیدند و بعدش سنگ مشغول بازی با دختر کوچولو شد,

امروز دهمین سالگرد عقدمونه,یادش بخیر,ده سال پیش در چنین روزی شرعا و قانونا شدیم زن و شوهر,قبل از عقد حدود پنج ماهی نامزد بودیم,صیغه محرمیتی بینمون خونده شده بود و محرم بودیم,اما خدایی در تمام اون پنج ماه هیچ وقت بدون روسری مقابل سنگ نیومدم,لباسامم همش کت و دامن و سارافون و کت می پوشیدم,تنها دوبار در مقابل خانواده هامون دست دادیم,یکبار عید خونه ما و یکبار عید خونه اونا,بابام خیلی سختگیری میکرد,اجازه نمیداد با هم بریم بیرون(البته فقط دوران نامزدی بعد از عقد همه محدودیت ها برداشته شد) , روز خواستگاری شرط گذاشته بودکه هفته ای یکبار پنجشنبه ها خودم زنگ میزنم دعوتت میکنم,سنگ هم کلا از همون اول کمی بی احساس بود,پنجشنبه ها ساعت 8 میومد و شام میخورد و 10 میرفت,نیم ساعتی در اتاق من بود در حالی که در اتاق باز بود,هرچند که کسی هم حتی از جلوش عبور نمیکرد,اما کار خاصی نمیکردیم,از اتفاقات کاری یک هفته میگفت و بعدش میرفتیم اتاق پذیرایی,اونقدر این بشر بی احساس بود که تا چند ماه حتی شماره موبایل منو نداشت,یادمه یکبار باهاش اول هفته تماس گرفتم جواب نداد,پنجشنبه که اومد خونمون گفتم باهاتون تماس گرفته بودم فلان روز,گفت احتمالا داخل جلسه بودم و موقع رفتن بعد از یکی دو ماه گفت پس با اجازتون من شمارتون رو سیو میکنم,یعنی الان یادم افتاد دوست دارم کله اش رو بکنم کلا اگه من دوران نامزدی و عقدم رو تعریف کنم کلی میتونم باعث خنده دیگران بشم , هرزگاهی تیکه هایی رو تعریف میکنم خودش از شدت خنده اشکش در میاد میگه اصلا یادم نیست چنین کاری کرده باشم , تقریبا این رفتار سرد تا اسفند ماه برقرار بو د ,اسفند ماه برای کاری چند روز با همکارهاش رفتند کیش و قرار بود همگی خانوادگی برن , همه با زن و بچه بودند بجز سنگ ,  یادمه ساعت 11 شب بود زنگ زد ,  همه خواب بودند ,  سنگی که نهایت سه دقیقه حرف میزد ,  اون شب نزدیک یک ساعت حرف زد ,  زیاد یادم نیست چیا گفت فقط یادمه گفت این دو روز همه با زن و بچه بودند و من به خاطر اینکه مزاحمشون نشم ازشون دور شدم و از دور تماشاشون میکردم ,  الان خوابم نمیبرد,  اومدم کنار ساحل ,  دلم برات تنگ شد ,  گفتم باهات تماس بگیرم و بهت بگم دوست دارم ,  و بعدش احتمالا حرفای احساسی تموم شد و در مورد کار و اینکه کی بر میگردیم و چیا خریدم گفت ,  از کیش که برگشت چون پنجشنبه بود مستقیم اومد خونه ما ,  کلی سوغاتی آورده بود ,  تو دلم بشکن میزدم و خوشحال بودم ,  هم اینکه بعد از دو هفته دارم میبینمش هم اینکه به یاد من بوده و برام با سلیقه خودش هدیه آورده ,  یادمه ساکش رو روی تختم باز کرد و قبلش یه نگاهی به اطراف کرد و بازوهامو گرفت و کشید سمت خودش و گفتم الان منو میبوسه که فقط آروم گفت دلم خیلی برات تنگ شده بود ,  این اولین و آخرین و نزدیک ترین ارتباطی بود که بصورت یواشکی و پنهانی در اون پنج ماه ایجاد شد ,  بعدش هم ساکش رو خالی کرد رو تخت و کلی شکلات و کاکائو و لباس درآورد , داشتم بال در میاوردم ,  اولین بسته کاکائو رو برداشتم و نشونش دادم گفت اینو برای داییم آوردم , دومی رو برداشتم گفت این مال مامانم  ایناست , سومی برای من بود که از دستم گرفت و بازش کرد و نصفش رو همون لحظه خورد و گفت خوشمزه است   , از کل اون همه کاکائو و شکلات , یک پودر کاکائو و یک کاکائوی بزرگ بابانوئل که نصفش رو خورد و یک افتر نایت برای من بود, جالبیش این بود که مامانم رو صدا زد و پودر کاکائو و افتر نایت رو داد به مامانم گفت برای شما آوردم ,  چاقو میزدن خونم در نمیومد, اینبار نوبت لباس ها بود, وسایل رو از روی تخت جمع کرد و گذاشت داخل ساک و لباسهای سوغاتی رو درآورد, یک تاپ و دامن خوشگل , گفتم چقدر خوشگله, گفت قبل از اینکه برم خواهرم عکسش رو نشونم داده بود و گفته بود اگر پیدا کردی بخر, برای خواهرم آوردم , از عصبانیت حالم بد بود بعدش گفت فکر کردی خانمم رو فراموش کردم, یک بسته کادو پیچ خیلی خوشگل درآورد و گفت این هم مال خانم خانمای خودم , با چنان لبخندی بازش کردم که اگر کسی منو میدید میگفت این تا حالا هدیه نگرفته, هر چند که واقعا اولین هدیه ای بود که از سنگ داشتم دریافت میکردم, با دیدن لباسها لبخند رو لبام خشکید, یک بلوز آستین بلند گیپور کار شده آبی رنگ, که تا امروز حتی یکبار هم نپوشیدم, ولی نگهش داشتم, خیلی خوشگله و گرون اما فکر کنم به درد 60 سال به بالا میخوره ,  یک دامن مشکی بلند سایز 44 که اون زمان سایز من 38 بود ,  یک روسری ساتن گیپور کار شده , از اونایی که خانم جلسه ای ها سرشون میکنند , یک جفت صندل ,با چنان ذوقی هم داشت تعریف میکرد که با چه وسواسی رفتم و اینا رو برات گرفتم و تو تنت تجسم کردم, یعنی نمیدونم چرا گذاشتم اون شب زنده از خونمون بره, دوست داشتم آروم بخوابونمش رو تخت و بالشم رو بزارم رو صورتش و خودمم بشینم روش و خفه اش کنم , اونقدر ضایع بودند که با زور تشکر کردم و تا کردم و گذاشتم داخل ساکش و گفتم ببر به مامانت هم نشون بده هفته بعد برام بیار, جالبیش این بود که اصرار داشت بزار حداقل به مامانت نشون بدم و من سرسختانه برای حفظ آبروم مخالفت میکردم. فرداش تماس گرفت و با حال گرفته ای گفت مامانم با دیدن لباس ها کلی دعوام کرده که اینا چیه رفتی گرفتی و امشب زود بیا بریم با هم براش سوغاتی بخریم ,  مگه اینا بد بودند؟؟؟؟؟؟ هفته بعدش پنجشنبه اومد و دیدم دو تا بسته دستشه , گفت این سوغاتی های اصلی , اینم سوغاتی هایی که با مامانم از اینجا رفتیم خریدیم, اصلی رو که دیده بودم و هنوز که هنوزه دارمشون و اصلا استفاده شون نکردم, چند باری خواستم بدم بره, اما دلم نیومد, سوغاتی های جدیدم رو باز کردم, یک لباس خواب سه تیکه خیلی خوشگل, یک تاپ و شلوارک جین, یک صندل لا انگشتی, دو تا لاک, یه دونه رژلب, با یک شال حریر سبزبا گلهای زرد و نارنجی, با اخم و ناراحتی گفت قشنگن؟؟؟؟؟ با خنده گفتم نه به قشنگی چیزایی که با سلیقه خودت خریدی, گفت قول بده از این چیزای جلف استفاده نکنی

الان از اون روزها ده سال گذشته و به خاطره تبدیل شدند, اون لباس ها رو تا بعد از عروسیم استفاده نکردم, یادمه اولین باری که لباس خواب رو پوشیده بودم گفت اون زمان همش می ترسیدم که خانواده ات فکر بدی نسبت به من کنند و بگن این پسر چقدر بی حیاست که چنین چیزهای جلفی خریده و آورده

امروز صبح رفتنی بهش میگم اگه گفتی امروز چه روزیه؟؟؟؟ میگه وقت دکتر داری؟ میگم نه, میگه نمیدونم, گفتم سالگرد عقدمونه, با خودکار زد رو سرم و گفت یعنی حیف سلول های خاکستری مغز که باید برای سپردن تاریخ چیزهای الکی استفاده بشه, بعد هم یک خنده بلند کرد و رفت, الان تماس گرفت و گفت ناهار دارم میام خونه غذا چی داریم, گفتم از اونجایی که تصمیم گرفتم سلول های خاکستری مغزم رو رفرش کنم, تمامی دستورات غذایی رو ریختم بیرون و فقط چیزی به نام املت باقی مونده که متاسفانه دستور پختش رو هم حذف کردم, خودت بیا درست کن

ز رحمت گشاید در دیگری

چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 10:24

وقت دکتر داشتم . خدا رو شکر حال آینه خوب بود و داشت از صبح حسابی لگد مالمون میکرد . شکمم از لحاظ ابعاد و پوشش مو شبیه خرس شده . اونقدر ورم داشتم که دکتر به محض دیدنم گفت چرا اینطوری شدی و بلافاصله فشارم رو چک کرد که خدا رو شکر همه چیز خوب بود . گفت دیگه از الان میشه فهمید که کوچولو پسره . گفتم چطور؟؟؟؟گفت به قول قدیمی ها دماغت شده اندازه کوفته ، پاهات که هر کدوم به اندازه یک بالش اند و شکمت هم بشکه .  و از دیدگاه مادر بزرگامون این تغییر قیافه فقط مال پسره . هر دو خندیدم .سنگ هم اومده بود داخل . گفت خانم دکتر شنبه ها که پرولوتون رو میزنه حالش بد میشه و بیقرار میشه . گفت طبیعیه . اشکالی نداره . پرسیدم تا کی باید این آمپول رو بزنم گفت تا هفته 38 و انشالله 39 پسر کوچولو بدنیا بیاد, کلی پکر شدم, از اول بارداری ذهنم رو برای طبیعی آماده کرده بودم و الان دکتر سزارین مد نظرش بود,کی میگه دکترها سخت سزارین میکنن ؟؟؟؟ سنگ معتقده به خاطر وضعیت ریه خودم و وضعیت مشکوک asd قلب آینه می خواد اینکار رو بکنه و نباید نظر خودمون رو بهش تحمیل کنیم . توکلمون به خداست . انشالله که هر چی صلاحه اتفاق بیفته .

خرید خونه قبل از عید حسابی دست و بالمون رو تنگ کرده .حقوق اسفند ماه هم همش رفت بابت دفترخونه و گذاشتن دستشویی فرنگی برای اونجا و حق کمیسیون بنگاه برای خرید و اجاره و اینچنین بود که دستمون خالی شد . تنها امیدمون برای پرداخت قسط ها و هزینه ها عیدی بود که اون رو هم امسال به سنگ ندادن . یادمه قبل از عید نشستیم به حساب کتاب کردن . تنها نور امیدی که در دلمون می درخشید عیدی بود که بابام میداد . از شانسمون زنگ زد پرسید چیزی می خواهید براتون بخرم یا پولش رو بدم که گفتیم نه پولش رو بده .گفت الان بریزم به حسابت یا عید بدم و منم خجالت کشیدم و گفتم نه عید بده . هر چند که بعد از قطع کردن تلفن کلی به خودم فحش دادم که چرا الکی کلاس میزاری. اما فردا صبحش دیدم که نصف عیدی رو به حسابم واریز کرد و زنگ زد گفت شاید لازمتون بشه . با عیدی که واریز کرد رفتیم آجیل و خریدهای مورد نظرمون رو انجام دادیم . شیرینی رو هم بابا هر سال میگیره و میوه رو هم پدر سنگ . تنها چیزی که مونده بود عیدی بچه ها بود . تصمیم گرفتیم هر چی عیدی میگیریم با همونا عیدی ها رو پرداخت کنیم . خانواده سنگ نفری بهمون 100 دادن که دقیقا ما هم به خواهرش و مادرش هر کدوم 100 دادیم . پدر بزرگش 100 داد که ما همون میزان رو به برادر زاده سنگ دادیم . پدر و مادرم الباقی عیدی رو دادن و صد البته به آینه هم عیدی دادن که عیدی آینه رو گذاشتیم لای قرآن برای خودش . برای مادرم روز مادر نخریده بودم .تصمیم گرفتیم براش روتختی بخریم . خیلی جاها رو گشتیم . من دنبال چیز ارزون بودم و سنگ دنبال روتختی خوب و گرون . آخر سر هم با هم سر قیمت به توافق نرسیدیم و هیچی نخریدیم و البته ازش عذرخواهی کردیم که دستمون خالیه . اون بنده خدا هم گفت مگه من انتظاری ازتون دارم .همینکه اون مشکل مالیتون حل شده و خونه خریدید برای من بزرگترین هدیه است . از حق نگذرم مادر سنگ هم انتظاری نداره اما یکبار چند سال پیش که سنگ کارش رو هم از دست داده بود و تنها منبع درآمدیمون یارانه مون بود ،روز مادر نتونستیم براش هدیه ای بگیریم ، پدرش اومد خونمون و گفت این همه کار میکنید حداقل باید عقلتون برسه که سالی یکبار چیزی برای قدردانی بگیرید و از اون زمان شده قرض بگیریم هدیه و عیدی اونا فراموشمون نشده . برای برادر زاده هام هم چون اینجا نبودند چیزی در نظر نگرفتم و گفتنم هر وقت که ببینم عیدیشون رو میدم . الباقی عیدی دریافتی از مامان و بابام هم صرف کادو برای اقوام سنگ شد . یکی خونه خریده بود ، یکی بچه دار شده بود ، یکی داشت میرفت خارج از کشور و ..... و اینچنین بود که ما سیزدهم فروردین آه در بساط نداشتیم . به سنگ چاقو میزدی خونش در نمیومد . میگفت ما هم خونه خریدیم هیچکس حتی یک تبریک خشک و خالی هم نگفت . راستش دنبال هدیه نبودیم حداقل میتونستند یک تبریک بگن . با فامیل دور کاری ندارم حتی خانواده اش هم تبریک نگفت . یادمه پدرش رو صدا زد و گفت بابا خونه خریدم . پرسید کجا و چند ؟ گفتیم فلان جا . بلند شد رفت سمت در گفت 130 پول شارژ بدهکارید ، تو صندوق پول نیست زود واریز کنید و از همون شب هم اعلام کردند از اینجا برید . میگفت هم تو این خونه بشینید و هم اونجا رو داشته باشید . کل محبت و تبریک همین بود . روزی هم که با پدر و مادرش رفتیم خونه رو ببینیم مادرش تبریک گفت اما پدرش گفت من در حق پسر کوچیکم ظلم کردم باید برای اون یک خونه بخرم و به نامش بزنم . راست میگفت ظلم کرده . ما در خونه ای که میشینیم پول نصفش رو ازمون گرفته و سه دانگ به اسممون زده ولی اون بدون دادن پول نشسته . برای اون 18 سالگی ماشین خرید و پرایدش رو کرد 206 و مدرسه غیر انتفاعی و دانشگاه آزاد فرستاد اما سنگ تا دو سال بعد از عروسیمون هم ماشین نداشت و تمام هزینه تحصیل رو خودش پرداخت کرد . جشن عروسی اون رو طبق سلیقه خودشون برگزار کرد اما هزینه ماه عسل ما رو برداشت و برای بزن بکوب آخر شب تو خونه هزینه کرد و وقتی اعتراض کردیم و گفتیم ما دوست نداریم بعد از تالار در خونه مراسمی باشه ، گفت شما لیاقت ندارین .لیاقت شما اینه که دو تا بلیط مشهد بگیرم و بفرستموتون مشهد و بگم تموم شد . و جالبش این بود که فردای پاتختی با دفتر چه قسط اومد و گفت برای عروسیتون وام گرفته بودم باید خودتون پرداخت کنید . آروم کردن سنگ در شرایطی که خانواده اش فشار بهمون وارد میکردند که از اینجا بلند شدید برید واقعا کار سختی بود و بی توجهیشون به کارهامون بدتر.

در این شرایط مالی بودیم که ماشین خراب شد و موتور ماشین سوخت . یعنی چنان گریه ای سر دادم که خدا میدونه . فکر هزینه بیمارستان از یک طرف، فکر هزینه ماشین از یک طرف، فکر قسط های عقب افتاده از یک طرف و نیش و کنایه اینکه مجبور بودید خونه بخرید از طرف دیگه چنان دلم رو بدرد آورده بود که نای راه رفتن هم نداشتم . یادمه وقتی ماشین خراب شد پدر سنگ اومد و گفت رفتم طناب گرفتم خودم ماشین رو بکسل کنم . سنگ گفت کار ماشین شما نیست . این ماشین سنگینه اما کو گوش شنوا . شروع کرد که تو فلان و تو بی سار. اون روز از صبح هم آینه تکون نخورده بود و بشدت نگران بودم . رفتم لای قرآن رو باز کردم و عیدی که بابا به آینه داده بود رو برداشتم و گفتم بریم بیمارستان یک nst بگیریم . لباس پوشیدم و ناخودآگاه زدم زیر گریه . هم نگران پسرم بودم و دل آشوب از این وضعیت که الان دیگه خراب شدن ماشین و کمک باباش میشه نقل مجالس فامیل(بر خلاف خونه خریدن که هیچ کجا صداش رو در نمیاورد،هر چند که سنگ با شناختی که از پدر و برادرش داشت ،عید هر جا که رسید گفت فلان جا خونه خریدیم . چون دو روز دیگه باباش میگفت من پولش رو دادم و برادرش میگفت بابا براش خریده )و از همه بدتر از کجا پول بیاریم . پاهام بی اختیار سست شده بودن . قید دکتر رفتن رو زدم و چنان با عصبانیت به آینه گفتم مگه نمیبینی حداقل  تو این شرایط تو یه تکونی به خودت بده تا خیالم بابت تو راحت بشه ، آینه کوچولو هم انگار شرایط رو مساعد ندید و دلش به رحم اومد و چند تا تکون اساسی خورد و تونست حداقل در اون شرایط یک لبخند گوشه لبمون بنشونه .صبح فرداش ماشین گرفتن و ماشین رفت تعمیرگاه . پدر سنگ گفت من خرج میکنم بعد باهات حساب میکنم . دو روز پیش که ماشین درست شد رفت ماشین رو گرفت و گفت شد یک میلیون و چهارصد. تو دلم گفتم خدایا چیکار کنیم و سنگ همش میگفت خدا بزرگه که دوست سنگ (همونی که ماشین رو بهمون داده) تماس گرفت و پرسید چه خبر وقتی ماشین رو فهمید پرسید پول دارید . سنگ گفت بله . نیم ساعت بعد دیدم که پولی به حسابمون واریز شد و بعد هم یک پیامک که این بابت هزینه تعمیر ماشین . اونقدر خوشحال شدیم که شبونه رفتیم پول پدرش رو واریز کردیم و برگشتیم خونمون. یه زمانی از یه جایی که اصلا توقعش رو ندارید خدا چنان دستمون رو میگیره و بلندمون میکنه که خودمون هم تعجب میکنیم . خدایا بابت همه نعمت هات شکر . دیشب حرف هزینه بیمارستان بود . درسته که تا 10 تومن بیمه تکمیلیمون پوشش میده ولی فرانشیز 20% و هزینه های دیگه به عهده خودمونه. سنگ میگفت خدا تا به امروز لنگمون نذاشته . از این به بعد هم نمیزاره .

دزد

چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 11:05

دزدی همیشه از دیوار کسی بالا رفتن نیست . اینکه دستت رو در جیب مردم ساده لوحی بکنی و کسری بودجه تامین کنی ، خودش بزرگترین دزدی و اختلاس محسوب میشه

من نمی فهمم ارز به چه درد یک عده از مردم عادی می خوره . خرید و فروش ارز باید تعریف داشته باشه . ماشالله همه شدن دلال . هیچ کجای دنیا مثل این کشور مردم سوار موج گرانی نمیشن . این دلار با این قیمت الان فقط و فقط باید در بهداشت و دارو هزینه بشه ، اون هم در موارد خاص. سال 92 که تحریم ها شدید شد ، داروی سروتایدی که 35هزار تومن با بیمه می خریدم رو 230 هزار تومان خریدم و وقتی علت رو پرسیدم گفتند به خاطر تحریم ها و بالا رفتن قیمت دلار به صورت قاچاق وارد میشه خدا به داد هممون برسه که خودمون هم به خودمون رحم نمیکنیم.


حریم خصوصی

شنبه 18 فروردین 1397 ساعت 13:13

آدم ها در هر سنی نیاز به حریم خصوصی دارن . بعضی وقت ها هم نیاز به یک رابطه فقط و فقط دو نفره و بیشتر اوقات نیاز به روابط خانوادگی. همه این نیازها کاملا باید درست تعریف بشن و اگر این روابط به درستی و در زمان مناسب برای شخص فراهم نشه میتونه صدمات جبران ناپذیری برای فرد داشته باشه.

پدر و مادر من این روابط رو به من و برادرم یاد دادن و خودشون هم کاملا رعایت میکردن . برای مثال بهمون یاد دادن که وقتی پدر و مادر در اتاق هستند بدون در زدن وارد اون اتاق نشیم و یا اینکه از یک سنی به بعد (15 سال به بعد)من و برادرم رو میذاشتند خونه و مادر بزرگم میومد پیش ما و خودشون یک سفر دو روزه میرفتند مشهد .البته بعد از چند ماه هم خانوادگی میرفتیم . همه ایا رو گفتم که به این حرف برسم که داشتن فضای خصوصی و روابط دو نفره برای زن و شوهر ها خیلی مهمه و باعث آرامش فکریشون میشه .متاسفانه مدتیه که پدر و مادر سنگ خیلی با هم مشکل پیدا کردند . سر هر چیز کوچیک و بی ارزشی چنان دعوایی می کنند که آدم دچار ترس میشه . قسمتی از اون مشکلات دو دو تا کردن های بیجای پدر سنگ هست . خب برای هر کسی در زندگیش پیش میاد که یک چیزی رو فقط برای دل خودشون بخرن بدون اینکه به قیمتش فکر کنند . متاسفانه پدر سنگ اخلاقا طوریه که اگر یک خودکار زیبا هم بخری قبل از اینکه بگه چقدر قشنگه مبارکه ، می پرسه چند خریدی ،سرت کلاه گذاشتن، به چه دردی می خوره ، فلان جا ارزون تر بود . و کلا نسبت به همه چیز همین اخلاق رو داره . یعنی حتی اگر یک کیلو گوجه فرنگی هم بخری معتقده گرون خریدی و سرت کلاه گذاشتن و تو قدر پول رو نمیدونی. یک مشکل بین پدر و مادر سنگ همین موضوعه . یعنی مادر سنگ آرزو به دل مونده که یکبار شوهرش غر نزنه و چون همیشه غر میشنوه پنهان کاری تو زندگیشون زیاده و خب وقتی لو میره دعوا شروع میشه . ولی مشکل خیلی خیلی جدی که وجود داره نداشتن حریم دو نفره بین این دو نفره. خواهر سنگ سی و دو سه سالشه و مجرد و حتی برای لحظه ای خونه رو ترک نمیکنه . بزرگترین اتاق خواب خونه رو برداشته و اتاق کوچیکه هم تبدیل به انبار شده و این دو مجبورن وسط سالن بخوابن و خب شب ها هم این دختر دقیقه به دقیقه در حال رژه رفتن در سالن و آشپزخونه است . خود مادر سنگ به زبون میگه که شوهر من خیلی به موضوعات ..... علاقه داره و حتی هرزگاهی با تعجب میگه این دو تا پسر در این زمینه به کی رفتن نمیدونم. اما خب موقعیتی براشون عملا بوجود نمیاد و بدتر از اون هرزگاهی هم که دخترشون از خونه بیرون میره ، بدون در زدن و بدون اعلام قبلی بر میگرده خونه و خودش کلید میندازه و در رو باز میکنه . چندین بار در مورد همین موضوع با خواهرش خیلی واضح صحبت کردم اما کو گوش شنوا . و متاسفانه همین موضوع شده بزرگترین مشکلی که هیچ کدوم هم نمی تونن به زبون بیارنش. مادر سنگ هرزگاهی در درد و دلش اشاره ای به این موضوع میکنه و پدر سنگ هم عصبانیتش رو سر دخترش خالی میکنه و کلا رابطه پدر و دختر زیاد خوب نیست . ما حق رو به پدر سنگ میدیم چون خواهرش با وجود داشتن تحصیلات بالا و چهره خوب اصلا حاضر به حضور و فعالیت در اجتماع نیست . ازدواج سنتی رو هم دوست نداره . هرزگاهی پدرش یا برادراش بهش میگن خب پس اون پسر چطوری باید با شما آشنا بشه . و خب همه این حرف ها آب در هاون کوبیدنه . الان مدتیه که باز بگو مگو های بین پدر و مادر زیاد شده و سنگ دیروز تصمیم گرفت که پدر و مادرش رو در دو سه ماه آینده دو نفره چند روزی با هزینه خودش بفرسته مسافرت تا کمی آروم بشن . یه جایی همه آدم ها نیاز به خلوت دارن . اون خلوت الزاما خلوت ج ن س ی بین زن و شوهر نیست .خلوت احساسی بین زن و شوهره .هرزگاهی گذشته و حال پدر و مادر خودم رو نگاه میکنم خوشم میاد . برای خودشون وقت میزارن و از دو نفره های هم لذت میبرن . چند سال پیش که تازه نوتلا بارها تاسیس شده بود خونشون لیوان نوتلا بار پیدا کردم،پرسیدم این از کجا اومده پدرم گفت مگه ما دل نداریم گفتیم بریم ببینیم چیه . یا هرزگاهی با هم میرن رستوران . خیلی وقت ها به ما و برادرم اینا هم زنگ میزنن که ما فلان جا هستیم شما هم بیایید مهمون ما ، اما هرزگاهی هم فقط دو نفره هستند .از بچگی برامون تعریف کردند که هیچکس اجازه نداره بدون در زدن وارد خونه کسی حتی خودش بشه . تا به امروز پدرم بدون در زدن خونه خودش کلید ننداخته در رو باز کنه . برادرم وقتی نامزد کرد ، هر وقت خونه خودمون با خانمش تنها بودند و ما بیرون بودیم از اواسط مسیرمامان  زنگ میزد و میگفت مثلا ما تو راهیم و نیم ساعت دیگه میرسیم چیزی لازم دارید بخریم . اون زمان نمیدونستم چرا اینکار رو میکنند اما وقتی بزرگتر شدم و خودم عقد کردم متوجه معنی احترام به حریم و روابط رو درک کردم . واقعا اگر نیاز داریم در آینده با همسرمون دچار مشکل نشیم باید از همین روزهای ابتدایی شروع کنیم به آموزش خودمون و بچه هامون . هرزگاهی از خودم سوال میکنم که چرا درک حریم خصوصی پدرو مادرش برای خواهر سنگ اینهمه سخته و خب به این نتیجه میرسم که آموزشی ندیده .واقعا باید برای آینده خودمون و بچه هامون باید از همین زمان دست بکار بشیم . آرامش فردای ما در گرو آموزش و دانش امروزمونه

آخ جون تعطیلات تموم شد

چهارشنبه 15 فروردین 1397 ساعت 11:19

خدا رو شکر بلاخره این تعطیلات تموم شد .واقعا برام خسته کننده شده بود . تمام برنامه های زندگیمون بهم ریخته بود . من نمیدونم دیدن اقوام سالی یکبار اون هم چند دقیقه چه کاریه ؟ کجای اینکار صله رحم محسوب میشه و پیامبر توصیه کرده . خدایی دیگه من و چه به عید دیدنی رفتن خونه نوه عموی مادر سنگ . یعنی آرزو به دل موندیم که یک روز برای خودمون بریم پارک و قدم بزنیم . همش یا استرس اینو داشتیم که الان مهمون میاد یا استرس اینو  داشتیم که الان صدامون میکنند میگن آماده بشین بریم فلان جا . از طرفی پدر سنگ ماشین نمیاورد و اکثرا با ماشین ما یا برادر سنگ میومدند . زمانی که برادر سنگ بود پدر و خواهرش میرفت ماشین اونا و مادرش میومد پیش ما و من جلو مینشستم و راحت بودم. هر چند که برای اونا سخت میشد . خانمش بارداره و از یک طرف بچه هشت ماهه داره و به خاطر اونا مجبور میشد صندلی ماشین رو باز کنه و بچه رو با اون وضع بغل بگیره و عقب بشینه . اما زمانی که اونا نبودند با ماشین ما میرفتیم . پدرش جلو و ما سه تا عقب. شیشه رو نمیتونستم بدم پایین چون باد مدل موهاشونو بهم میزد . نفس نمیتونستم درست بکشم و به پهلوم هم فشار میومد بطوری که شب ها از شدت درد تا ساعت 2-3 بیدار بودم و ناله میکردم . بهترین روز عید رو هفتم فروردین تجربه کردیم . صبح با خانواده سنگ رفتیم جایی عید دیدنی و بعدش اونا سوار ماشین برادر سنگ شدن و رفتن جای دیگه و ما گازش رو گرفتیم و بعد از چند روز رفتیم خونه مامانم . ناهار خوردیم و هر کدوم بدون ترس از اینکه الان کسی میاد راحت خوابیدیم . ساعت 5 بیدار شدیم و بابا هم از سرکار برگشته بود .چای و میوه و شیرینی خوردیم و رفتیم خونه عموم . هم عید دیدینی بود و هم شب نشینی . کلی حرف زدیم و خندیدیم و بعدش هم برگشتیم خونه خودمون . از دیدگاه ما عید دیدنی باید منطقی و درست باشه .همه فامیل میدونن که پدر و مادرم روز اول  و دوم و سوم عید رو خونه هستند و جایی نمیرن و چون بابا و مامان بزرگ فامیل هستند همه با خیال راحت میان عید دیدنی و رفتنی اعلام میکنند که ما هم فلان روز خونه هستیم . یعنی برنامه از قبل مشخصه و هر کسی با خیال راحت می تونه به کار و زندگی و تفریح و استراحتش برسه .

انشالله قراره خرید وسایل آینه این هفته جمعه تموم بشه . ما برای خرید لباس و کالسکه رفتیم انبار آقا بزرگ . انصافا جنس لباس ها ایرانی و درجه یک بودن و قیمت ها نسبت به همه جا مناسب تر. اما خوب از اونجایی که ناشی تر از این حرف ها بودیم خیلی چیزا رو فراموش کردیم بخریم . هر چند که واقعا نمیدونم برای بچه چه چیزهایی لازمه . تخت رو هم رفتیم چاردانگه و سفارش دادیم و انصافا جنس و کیفیتش عالی بود .چند وقتی هست که استرس بستن ساک بیمارستان رو دارم . نمی دونم چی باید با خودم بردارم . برای خودم چی برای آینه چی؟؟؟؟از طرفی همه میگن چون بیمارستان خصوصیه همه چیز خودشون بهت میدن و نهایتا اگر دوست داری یک دست لباس براش ببر . الان چمدونم  رو گذاشتم جلوم و دارم لباس های خودم رو جمع میکنم . قراره بعد از بیمارستان مستقیم برم خونه مادرم و ده روزی اونجا باشم . درسته اونجا لباس دارم اما مامان اعلام کرده که اونا لباس راحتی تو خونه ای هستند دو تا لباس درست و حسابی بیار مهمون میاد زشته . یه قسمت از خریدهای آینه رو هم دو تا دو تا برداشتند که یک سری بمونه اونجا و من مجبور نباشم با خودم ساک حمل کنم .

یک پیشنهاد کاری جدید بصورت پروژه بهم شده . البته از اول تابستون که سنگ نذاشت حتی بهش فکر کنم و شدیدا مخالفت کرد . کار بدی نبود . یک کار محاسباتی بود که نهایت هفته ای دو روز باید میرفتم و الباقی رو میشد در خونه انجام داد .زیاد دیگه اصرار نکردم .هر چند که واقعا دلم برای استقلال مالیم تنگ شده . درسته با خرید و فروش سهام هم میتونم تا حد کمی اون استقلال رو داشته باشم اما ترجیح میدادم که کاری با درآمد بهتر انجام بدم .

انشالله که سال 97 سالی سرشار از شکوفایی و موفقیت برای همه دوستانم باشه و مستاجر ها ، صاحب خونه بشن و مجردها ، ازدواج کنند و اونایی که بچه میخوان بچه دار بشن و در یک کلام همه به آرزوهای خوبشون برسن .

( تعداد کل: 85 )
   1       2       3       4       5       ...       17    >>